تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته « 1 » . و هانت عليه نفسه من امّر عليها لسانه « 2 » . اين را ما مىگوييم « از خود بيگانگى » ، چون به يك شرافت ذاتى در درون انسان قائل هستيم . فوئرباخ هم كه اين حرف را زده ، راست است ، چون مىگويد انسان وقتى شرافتى را كه در خودش وجود دارد سراغ نمىگيرد از خود بيگانه شده است . او روى تز خودش مىتواند « از خود بيگانگى » را مطرح كند . اما ماركس كه انسان را در حد يك حيوان اقتصادى دنبال شكم پايين آورده است و مىگويد همهء راهها منتهى به شكم مىشود و علاوه بر اينكه انسان را در حد حيوان تابع شكم پايين آورده است براى وجدان انسان از نظر نوعى اصالتى بلكه وجودى قائل نيست و منكر فطرت انسان است و معتقد است كه وجدان انسان و نيز انسانيتش در طبقه تعين پيدا مىكند چگونه مىتواند « از خود بيگانگى » انسان را توجيه كند « 3 » ؟
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، حكمت 449 . ( 2 ) . نهج البلاغه ، حكمت 2 . ( 3 ) . - از حرف فوئرباخ اين جور فهميده نمىشد كه انسان وقتى از خود بيگانه مىشود چيزى را از دست مىدهد ، بلكه ظاهر حرفش اين بود كه از شرافت و نيكيهاى خودش غافل مىشود و آن را در موجود ديگرى به نام خدا جستجو مىكند . حرف اينها ( ماركسيستها ) هم اگر با حرف او تطبيق شود ، مقصودشان از « خود بيگانگى » تنها غفلت از داشته‌هاست نه از دست دادن چيزى و اين داشته‌ها همان قدرت و نيروى انسان است كه با آن نيرو مىتواند احتياجات خودش را رفع كند ، و از خود بيگانگى روى حساب غفلت از اين نيرو و توجه به دولت يا خدا و امثال آن است . پس مسأله از دست دادن شرافت و شخصيت مطرح نيست تا اشكال شود كه آنها براى انسان شرافتى قائل نيستند ، بلكه معناى از خود بيگانگى غفلت از نيرو و قدرت خود انسان و توجه به منبع ديگرى براى قدرت و نيروست . جواب : نه ، اينجور نيست . مسأله ، مسأله انسانيت است و اينها مسأله « از خود بيگانگى » را به عنوان يك مسألهء انسانى مطرح مىكنند . - « انسانى » به مفهومى كه اينها به كار مىبرند يعنى انسانى مادى . جواب : نه ، نه در مسألهء « از خود بيگانگى » تكيهء اينها روى انسان است نه چيزى كه وجه مشترك ميان انسان و حيوان است و الا اگر همين « غفلت از نيروى خود » در حيوان هم پيدا بشود بايد بگويند كه اين حيوان از خود بيگانه شده است . بعلاوه قبلًا گفتيم كه اينها مىگويند دين و دولت و سرمايه حتى طبقهء حاكم را از خود بيگانه مىكند و حال آنكه از نظر قدرت و افزايش امكانات ، اين طبقه چيزى از دست نمىدهد مگر اينكه گفته شود خود واقعى انسان به اين است كه به نيروى كار خود متكى باشد ، انسان جز كار خود چيزى نيست و انسان اگر متكى به غير كار خود شد از خود بيگانه شده است . سرمايه‌دار اتكايش به سرمايه است نه به نيروى كار