الهى كه قائل به سنت است مىگويد : اين شئ كه به وجود آمده است بدون شك علتى دارد ، و آن شئ كه قبلًا بوده حتما در وجود اين دخالت دارد ، و اگر آن شئ قبلى نبود حتما اين شئ به وجود نمىآمد ؛ ولى آيا وجود آن شئ در زمان قبل ، كافى است براى به وجود آمدن اين شئ ؟ يا آن تنها شرط است و معدّ است و فقط « امكان » به وجود مىآورد كه قبل از آن ، امكان وجود براى اين شئ نبود ؟ و وقتى با برهان اثبات مىكند كه رابطهء علت و معلول يك رابطهاى است كه امكان ندارد علت از معلول خودش منفك بشود ، در صورتى كه در اين حوادث وجود معلول مقارن با عدم علت است ، نتيجه مىگيرد كه علت ايجابى و ايجادى بايد چيز ديگرى غير از اجزاء طبيعت باشد و اجزاء طبيعت تنها علت اعدادى مىتواند باشند . پس بحث بازمىگردد به اول . ولى اينها مطلب را آنچنان با قاطعيت ذكر مىكنند كه انگار تمام الهيون عالم چنين عقيدهاى داشتهاند و حالا كه آنها فهميدند كه رابطهاى ميان اجزاء طبيعت وجود دارد معنايش بىنيازى از خالق است .
و اكنون اين مطلب را مورد مطالعه قرار دهيم كه مىگويد :
« تمام جذابيت فوئرباخ در همين بود كه خداناگرايى مبتذل و مادىگرا را كه به نوعى بر اساس حكومت اشياء بود رد كرد و خدا ناگرايى بشرگرا را كه برعكس ، مبتنى بر حكومت انسان بود جايگزين آن ساخت . »
اين از مسائل مهمى است كه بايد روى آن كار كرد ، چون يكى از حربههايى كه در دست الهيون بود ، اين بود كه تنها مكتب الهى است كه مىتواند فلسفهء اخلاق داشته باشد و مكتب مادى نمىتواند فلسفهء اخلاق داشته باشد ، و اينها آمدند و براى خودشان اخلاق ساختند . بعد از فوئرباخ اگرچه نظريات او در آن شكلش رد شده است ولى فلسفهء اخلاق اروپا همهاش بر اساس اصالت انسان است ، يعنى محور اخلاق در اروپا بر اساس اين است كه انسان بايد هدف باشد ، البته در باب « اخلاق چيست ؟ » خيلى حرفها زده شده است ، يكى از معيارها اين است كه : هر كار كه هدف در آن « خود » نباشد و براى غير باشد اخلاقى است ، يعنى همين كه براى فرد نباشد با ارزش است . وقتى انسان كارى را انجام مىدهد ، اگر سود و منفعت اين كار به خودش برگردد ، اين يك كار طبيعى و حيوانى است ، اما اگر همين كار با منعفت را براى ديگران و نوع بكند ، اين كار اخلاقى است و معيار اخلاق در آن وجود دارد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 568
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٦٨