قبلى خودش و همچنين . . . ، پس جايى براى خدا نيست .
پس وقتى كه شئ از ضد خودش ناشى بشود و شئ بالذات بتواند غير خودش را خلق كند ، پس جهان خودش خودش را خلق مىكند ، و وقتى جهان خودش خودش را خلق مىكند پس نيازى به فرض خالق نداريم . فرض خالق يعنى او خالق جهان است ، در صورتى كه جهان خودش خودش را خلق مىكند .
از نظر امثال ما اين حرف از عجيبترين حرفهاى دنياست ، چون اين مقدار رابطهاى كه اينها بين حوادث قائل هستند هر حكيم الهى قائل هست و يك حكيم الهى هم نمىشود پيدا كرد كه اين گونه رابطه را ميان گذشته و حال و آينده قائل نباشد . خود قرآن كه خلقت را بيان مىكند مىگويد :
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ . . .
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً . . . »
« 1 » يعنى همين مراحل تطور كه از مرحلهاى به مرحلهء ديگر مىآيد ، همين خلقت است .
يا وقتى در مورد تأثير حوادث در يكديگر سخن مىگويد ؛
« فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها »
« 2 » يعنى چه ؟ يعنى پيوستگى . نمىگويد ببينيد خدا بدون هيچ وسيلهاى همهء اين كارها را انجام مىدهد . پس حساب ، حساب ديگرى است و آنهايى كه قائل به نظريهء « خلقت » هستند يك امر برتر و بالاترى را مىگويند . طرز فكر اينها شبيه طرز فكر فخر رازى است كه در تفسير آيات
« أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ »
« 3 » در اثر طرز فكر كلامى اشعرى مىكوشد نفى تأثير اسباب را از اين آيات استفاده كند و همهء حوادث را مستقيماً به خداوند نسبت دهد ؛ مىخواهد اثبات كند كه هيچ رابطهاى ميان اشياء عالم وجود ندارد و گويى كارهاى انسان و اين رابطهاى كه ما بين اشياء مىبينيم در به وجود آمدن آنها تأثير ندارد .
مرحوم آخوند در بعضى كلماتش مىگويد : من تعجب مىكنم از اين مردم كه هميشه وقتى مىخواهند خدا را ثابت كنند ، با انكار سنت خدا مىخواهند خدا را ثابت كنند . گويى خدا تنها هنگامى ثابت مىشود كه خلقت خدا سنتى نداشته باشد و حال آنكه سنت خدا سنت لا يتغير است . حساب خلقت حساب بالاتر است . يك حكيم
هامش
( 1 ) . مؤمنون / 12 - 14 .
( 2 ) . روم / 24 .
( 3 ) . واقعه / 63 و 64 .