« ماركس و انگلس يك مادىگرايى نوين جدلى و تحولگرا جايگزين مكتب پيشين مىكنند كه پس از ريشه گرفتن از انديشهء هگل به عقايد داروين خواهد پيوست . »
يعنى ماركس و انگلس ديالكتيك هگل را كه بر اساس انديشه بود بر اساس عينيت و تبدل انواع قرار دادند كه نظريهء داروين هم آن را تأييد كرد .
مادىگرايى و تحول
در اين قسمت آندره پىيتر به رابطهء « مادىگرايى » و « تحول » اشاره كرده ، چنين مىگويد :
« پس منظور از اين مادىگرايى جدلى و تحولگرا كه لنين و جانشينان وى به حق آن را يكى از نكات اصلى مكتب ماركس دانستهاند چيست ؟ اساساً اين جدل هگل كه در زمينه پندارهها قرار داشت بايد به زمينهء تحول موجودات و انواع منتقل شود . بدين ترتيب تمامى عالم چون مادهاى جلوه مىكند كه در حال « شدن جاودانى » است . »
اين همان « شدن » هگل است كه به اين صورت درآمده كه تمام عالم يك ماده است كه در حال شدن جاودانى است . او مىگفت [ هستى ] در حال شدن جاودانى است و ماده را يكى از مراحل مىدانست ، اينها مىگويند نه ، ماده خودش تمام هستى است و ماده در حال شدن جاودانى است .
تكامل
در پايان اين قسمت سؤالى مطرح شده است و آن اينكه : چرا و چگونه اين دگرديسى عظيم در جهت خوش بينانهء يك صعود دائمى انجام مىشود « 1 » ؟
سؤال از تكامل است . تاكنون سخن از اين بود كه مادىگرايى فوئرباخ از يك طبيعتگرايى ساده تبديل شد به يك مادىگرايى تحولى جدلى ، يك مادىگرايىاى كه
هامش
( 1 ) . ماركس و ماركسيسم ، ص 28 .