خداناگرايى نوين
در اين قسمت تحت عنوان « خدا ناگرايى نوين » آندره پىيتر چنين مىنويسد :
« آنها اين پيام طبيعتگرا را نه فقط به اين سبب با شوق بسيار پذيرا شدند كه با خدا ناگرايى راسخشان وفق مىداد ، بل به اين سبب نيز كه آنچه را كه مىكوشيدند در زمينهء عمل بنا كنند يعنى يك بشرگرايى نوين در زمينهء نظرى برايشان فراهم مىآمد . ماركس فرياد برآورد كه « چه كسى جز فوئرباخ انسان را و نه « اهميت انسان » را ( گويى انسان اهميت ديگرى هم جز انسان بودن دارد ! ) جايگزين چيزهاى پوچ قديمى كرد . . . ؟ » و غيره .
در واقع تمام تازگى و تمام جذابيت فوئرباخ در همين بود كه خداناگرايى مبتذل و مادىگرا را كه به نوعى بر اساس حكومت اشياء بود رد كرد و خدا ناگرايى بشرگرا را كه برعكس مبتنى بر حكومت انسان بود جايگزين آن ساخت . »
در پاورقى شماره 3 كه مربوط به اين قسمت است ، از قول ماركس چنين نقل مىكند :
« تمام شواهد وجود خدا دالّ بر عدم وجود خداست . . . شواهد واقعى بايد چنين بيان شوند : چون طبيعت تشكيلات درستى ندارد پس خدا هست . چون دنياى نامعقولى وجود دارد پس خدا هست . . . به عبارت ديگر ناعقلى اساس وجود خداست . »
ماركس چه مىخواهد بگويد ؟ كى چنين حرفى زده كه چون طبيعت تشكيلات معقولى ندارد پس خدا وجود دارد ؟ طرز تفكر اينها از مسئله خدا و خلقت الهى همان تفكر صد در صد اشعرى است كه ما به اشاعره نسبت مىدهيم . اينها مىگويند خدا يعنى آن موجودى كه در ماوراء عالم وجود دارد و اوست كه حوادث را خلق مىكند ، و لازمهء مطلب اين است كه ميان خود حوادث هيچگونه بستگى و پيوستگى وجود ندارد ، خداست كه حوادث را مىآفريند و الّا خود حوادث با هم هيچگونه ارتباطى ندارند .
ولى وقتى كه علم و فلسفه كشف كرد كه نه ، جهان خودش را خلق مىكند و يك تناسل خودرو و يك توالد خود به خود دارد ، و چون جهان يك توالد خود به خود دارد پس جايى براى خدا باقى نمىماند ، اين ، مولود قبلى خودش است و آن قبلى هم مولود