فوئرباخ توقف كردند و نه در انسانگرايى .
از خود بيگانگىاى هم كه فوئر باخ آورده بود ، نزد ماركس گسترش پيدا كرد ، به اين معنى كه او تنها دين را منشأ از خود بيگانگى انسان مىدانست ، ماركس آمد گفت نه ، منحصر در دين نيست ، بلكه دين را در درجه دوم قرار داد . ماركس گفت دولت هم يكى از منشأهاى از خود بيگانگى انسان است ، اگر انسان بخواهد به خود واقعى برگردد و از تمام از خود بيگانگىها رهايى پيدا كند جز سوسياليسم و كمونيسم كه در آن ، هم سرمايه نفى مىشود و هم دولت و هم دين ، راه ديگرى وجود ندارد .
بعد بايد ديد ماركس كه از فوئرباخ ، هم در مادهگرايى و هم در انسانگرايى پيشتر رفت ، چه قدمهايى برداشت . در ناحيهء مادهگرايى ، او حرف زيادى ندارد . آندره پىيتر در اين كتاب همين قدر مىگويد كه فوئرباخ طبيعتگرا بود ( كه ظاهرا ترجمهء « ناتوراليست » باشد ) و ماركس مادهگرا شد .
اين البته خيلى روشن نيست كه فرق ميان « طبيعتگرا » و « مادهگرا » چيست ؟ ولى از تعبيرات بعدى وى روشن مىشود كه مقصود اين است كه فوئرباخ يك مادهگراى سطحى بود و چندان عمقى نداشت ، زيرا يك مادهگرايى بود كه ماديت را با همان منطقهاى قديم مىديد و ماديت او يك ماديت تحولى نبود و نمىتوانست جهان را توجيه كند ، ولى ماترياليسم ماركس كه از منطق هگل كمك گرفت ، يك ماترياليسمى است كه مىتواند جهان را آنچنان كه بايد توجيه كند ، چون بر اساس منطق حركت است ، حركتى كه ناشى از تضاد است و معناى « ناشى از تضاد بودن » اين است كه جهان خودش خالق خودش است زيرا تضاد لازمهء ذات عالم است و همين كه لازمهء ذات عالم است حركت را به وجود مىآورد . بنابراين جهان يك واقعيت قائم به ذات است بدون اينكه به يك اصل ماورائى احتياج داشته باشيم .
گفتيم ريشهء فلسفهء ماركس فلسفهء هگل است . ماركس آمد و گفت فلسفهء هگل روى سر راه مىرفت ، ما او را روى پاى خودش قرار داديم ، و به تعبير ديگر يك نوع پيشروىها نسبت به افكار هگل پيدا شد و از او گذشت و يك مراحل ديگرى را طى كرد ، به اين صورت كه ماركس اساس فلسفهاش همان ماديت تاريخى است . هگل كه به قول اينها پندارگرا بود ، فلسفهاش بر اين اساس بود كه « ايده » ( روح ) در مرحلهء اول - كه مرحلهء تصديق خودش است - به تصديق خودش پرداخت و بعد به انكار خودش كه همان آنتىتز خودش يعنى طبيعت است و بار ديگر كه به انكار رسيد انسان به وجود آمد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 563
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٦٣