براى معقولات ثانيهء منطقى اصلا عينيت قائل نيستيم ، مثل جنسيت و نوعيت و كليت و جزئيت و امثال اينها ؛ و براى معقولات ثانيه فلسفى ، عينيت به نحو عينيت معقولات اوليه قائل نيستيم بلكه عينيت از باب عينيت منشأ انتزاع قائل هستيم ؛ و لهذا از نظر ما وجود ذهنى در مورد معقولات اوليه صدق مىكند ، يعنى امورى كه صورت عينى آنها از طريق حس يا از طريق ديگر ، از راه حواس ظاهر يا حواس باطن در ذهن ما آمده است . اما در مورد امورى كه انتزاع كردهايم ، قائل به وجود ذهنى نيستيم ، چون اين گونه امور اصلًا وجود عينى مستقل و ماهيت ندارد تا از وجود ذهنى آنها سخن بگوييم . وجود ذهنى در ماهيات صحيح است . ما در فلسفهء خود در عين اينكه قائل به وجود ذهنى و نوعى تطابق ميان ذهن و خارج هستيم ، هرگز قائل نيستيم كه عمل عقل عين عمل خارج است ، يعنى خارج آن جور عمل مىكند كه ذهن عمل مىكند . ذهن روى معقولات ثانيه عمل مىكند و عين روى معقولات اوليه ؛ يعنى چنين نيست كه در عالم ذهن يك چيز از چيزى استنتاج بشود و در عالم خارج هم عين همين استنتاج وجود داشته باشد . اصلًا اين استنتاجها مربوط به عالم ذهن است و در خارج استنتاج وجود ندارد .
ولى هگل به اين حرفها قائل نيست و به نحو ديگرى سخن مىگويد . او معقول را عين واقعيت مىداند و معقولات اوليه و ثانيه براى او مطرح نيست . تقسيم معقولات به اوليه و ثانيه و اينگونه مسائل از مختصات فلسفهء ماست « 1 » .
حالا اگر سخن هگل درست باشد ( كه درست نيست ) و مبناى او را بپذيريم ، اين دستگاه فلسفى كه او ساخته است ، به قول خود او « خودسان » يعنى قائم به ذات است و ديگر براى ماوراء اين دستگاه ديالكتيكى جايى نيست . حتى خدا هم كه او قائل است ، در درون اين دستگاه قرار مىگيرد . پس اين دستگاه نمىتواند ماوراء داشته باشد .
در سيستم هگل ، از سادهترين معقولات گرفته تا پيچيدهترين و كاملترين آنها ، همگى بىنياز از ماوراء هستند . ديالكتيك هگل از هستى شروع مىشد ؛ او مىگفت
هامش
( 1 ) . اين مسئله حتى در كلمات قدما مانند ارسطو هم نيست و حتى با اينكه در كلمات بوعلى مىبينيد كه مىگويد موضوع منطق معقولات ثانيهء منطقى است ولى روى همين معقولات ثانيه منطقى هم تا زمان بوعلى چندان كار نشده بود تا چه رسد به معقولات ثانيهء فلسفى . حتى تا زمان خواجه اين دو نوع از معقولات ثانيه را از هم تفكيك نكرده بودند و شعر حاجى در منظومه كه مىگويد : « فمثل شيئيّة او امكان - معقول ثان . . . » حاكى از همين عدم تفكيك است .