در ذهنم راه پيدا نكند ؟ اين وسواس چيست كه پيدا كردهاى ؟ اگر انسان تمام ذهنش مملوّ از خرافات و اشتباهات باشد ولى همان خرافات و اشتباهات ، او را به يك نتيجهء عملى برساند ، ترجيح دارد بر اينكه ذهنش پر از حقايق باشد ولى اين حقايق در عمل نتيجه ندهد . اين بود كه به ارزش عملى علوم چسبيدند نه به ارزش نظرى آن .
ممكن است افرادى امروز حرفشان اين باشد : ما در مكتبهاى فلسفى هم به حقيقى بودن و درستى و نادرستى كارى نداريم ، ما مقاصد و اهدافى داريم ، مىخواهيم به هدفهاى خودمان برسيم ، هر وسيلهاى كه ما را به هدفمان برساند آن را اختيار مىكنيم ، مىخواهد درست باشد يا نادرست ، حق باشد يا ناحق ، حقيقت باشد يا خطا .
اين را در زبان روشنفكرى به اين شكل پياده مىكنند ، مىگويند : يك روشنفكر در جامعهء خودش چه وظيفهاى دارد ؟ مىگويند وظيفهاش اين است كه جامعهء خودش را نجات دهد ؛ اگر دچار استعمار است از استعمار رهايى بخشد ، از ظلم نجات دهد . اين روشنفكر ممكن است دو راه را در نظر بگيرد . يك راه اين است كه اول كوشش كند افكار جامعهاش را اصلاح كند « 1 » . [ مثلًا اينطور بگويد ] : اى مردم ! شما دربارهء فلان موضوع چنين عقيده داريد ، اعتقاد داريد « چشم زخم » هم يك چيزى در دنياست ، من مىخواهم براى شما ثابت كنم كه چشم زخم بىمعنى است ؛ شما به فال بد و فال نيك اعتقاد داريد ، من مىخواهم ثابت كنم كه فال نيك و فال بدى وجود ندارد . مىگويد :
من بايد ذهن جامعهء خودم را از افكار باطل ، از افكارى كه روشنفكرى اجازه نمىدهد پاك كنم ، آنگاه آنچه را كه به نظر خودم حقيقت مىآيد به آنها بگويم و بعد براى نجات دادن اينها از ظلم و استعمار و استثمار شروع به كار كنم . مىگويند اين روشنفكر هيچ وقت موفق نمىشود . آقاى روشنفكر ! تو مىخواهى جامعهات را نجات دهى ، تو مىخواهى شكمهاى گرسنه را سير كنى ، تو مىخواهى تبعيض را در ميان جامعه از بين ببرى ، مىخواهى دربارهء اينكه مال و ثروت و همه چيز جامعه را يك عده از خارج آمدهاند و مىبرند چارهجويى كنى ، چه كار دارى كه افكار اينها درست است يا نادرست ؟ بسا هست از همين افكار نادرست اينها مىتوانى براى هدف و مقصد خودت استفاده كنى . چه بسا بتوانى با تكيه بر همين افكار خرافى ، نيرويى قوى به
هامش
( 1 ) . فرض بر اين است كه جامعهاش يك جامعهء عقب مانده است ، يك جامعهء خرافى است ، يك جامعهاى است كه گرفتار انواع افكار و انديشهها و عادتهاى غلط است .