ميدان جنگ خون مىچكد ، اين همان على است كه شبها بيدار است و به در خانهء آن يتيم و آن بيوه زن مىرود ، همان على است كه وقتى چشمش به يك يتيم مىافتد اصلا تاب ندارد ، همان كسى است كه در همان زمان دربارهاش گفتهاند هم گريان گريان است و هم خندان خندان ؛ در ميدان جنگ وقتى با دشمن روبرو مىشود چهرهاش باز مىشود و مىخندد ، و در محراب عبادت با خداى خودش راز و نياز مىكند و مىگريد .
مگر نهج البلاغه نيست كه مىگويد :
انّ اللّه سبحانه و تعالى جعل الذّكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح للّه - عزّت الاؤه - فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلّمهم فى ذات عقولهم « 1 » .
جملههاى عجيبى است . نمىخواهم دربارهء اين موضوع زياد بحث كنم ، همين قدر مىخواستم كه بدانيد نظر قرآن اين است ، اسلام حرفش اين است ، پيغمبر ( ص ) و على ( ع ) حرفشان اين است .
در آيات قرآن و كلمات پيامبر اكرم ( ص ) و ائمهء اطهار در اين زمينه اينقدر مطلب هست كه الى ماشاءاللّه . شيعه و سنى بالاتفاق اين موضوع را روايت كردهاند كه پيغمبر فرمود : « من اخلص للّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه » « 2 » اگر بشر بتواند چهل صباح خود را خالص از هر انگيزهاى جز خدا كند ، درونش فقط با خدا زندگى كند و بس ، و با هيچ چيز ديگر جز خدا نباشد - برونش با عالم و طبيعت است ، با جامعه و انسانها است ولى در درون خودش با شكم و شهوت و مقام زندگى نكند و هيچ انگيزهاى جز خدا نداشته باشد - چشمههايى از حكمت از قلبش به زبانش جارى مىشود . بعد ببينيد در ادبيات اسلامى - چه فارسى و چه عربى - راجع به همين جملهء پيامبر چه شعرها و جملهها به وجود آمده است ، مانند شعر معروف حافظ كه حديث پيغمبر را با زبان تغزّل مىگويد :
سحرگه رهروى در سرزمينى * همى گفت اين معمّا با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه بماند اربعينى
نه حافظ را حضور درس خلوت * نه دانشمند را علم اليقينى
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 220 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 70 / ص 242 ، با اندكى اختلاف .