تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
اگر ايندو با يكديگر ادغام شده بود بهتر بود . اشكال شيخ اين بود كه حركت در جوهر به اين دليل امكان ندارد كه اگر جوهر بخواهد تغيير كرده و اشتداد پيدا كند ، در حال اشتداد يا نوع باقى است و يا باقى نيست . به عبارت ديگر اين جوهر كه متغير است يا در آن ، تبدل نوع واقع مىشود و يا نمىشود . اگر بگوييد نوع باقى است ، در اين صورت تغييرى كه پيدا شده در خود نوع نيست يعنى در خود جوهر نيست بلكه در عوارض و لوازم است . پس اين حركت در جوهر نيست ، حركت در عرض است كه اسمش را حركت در جوهر گذاشته‌ايد . مثلًا انسان نوع واحد است . شما مىگوييد كه اين انسان حركت جوهرى دارد . مىگوييم آيا اين انسان در خلال حركت جوهرى خودش ، به انسانيت خودش كه نوعيت و ماهيت جوهرى او را تشكيل مىدهد باقى است ؟ آنِ اول مصداق نوع انسان بود ، آيا در آنِ دوم و سوم هم همان نوع بر او صدق مىكند ؟ اگر بگوييد نوع باقى است و اين جوهر قبلًا ماهيتش انسان بوده و در آنات بعدى هم ماهيتش انسان است ، در اين حالت تغييراتى كه پيدا شده ، در انسانيت كه جوهريت شىء است نيست بلكه در عوارض و لوازم است . اما اگر بگوييد كه در خلال حركت ، اين نوعيت باطل مىشود يعنى در آنِ اول مصداق نوع انسان هست ولى در آن دوم مصداق نوع ديگرى است - اعم از اينكه اسم آن نوع ديگر را بدانيم يا ندانيم - در اين صورت بايد قائل شويم كه آن صورتى كه ملاك نوعيت انسانى بود از بين رفت و صورتى ديگر پيدا شد . حال آن صورت ديگر كه پيدا شده است چگونه است ؟ اگر بيش از يك آن باقى مىماند ، پس ساكن است و اگر فقط در يك آن باقى مىماند ، لازم مىآيد كه در هر آن ، يك صورت جداگانه‌اى وجود داشته باشد يعنى مصداق يك نوع باشد . پس در هر آن ، داراى ماهيتى است جدا از ماهيتى كه در آنِ قبل داشته و جدا از ماهيتى كه در آنِ بعد دارد . وقتى كه ماهيتها جداى از يكديگر باشند پس در اينجا يك وجود نيست ، بلكه مجموع وجودهاى متتالى يعنى انواع كثيرهء متتالى و حتى غيرمتناهى است كه در كنار يكديگر واقع شده‌اند و اين ، تتالى اشياء است نه حركت ، زيرا