حركت نوعى اتصال و ارتباط است « 1 » .
طرح اشكال به دو تقرير
مرحوم آخوند مىگويد اين حجت يا استدلال را مىتوان به دو حجت تحليل كرد .
اگر حركت بخواهد در جوهر واقع شود يا نوع در وسط حركت [ يعنى در حين حركت ] باقى است يا باقى نيست . اگر نوع باقى است ، پس تغيير در جوهر نيست بلكه در اعراض است و اگر نوع باقى نيست ، دو شق پيدا مىكند و از اينجاست كه مىتوان مطلب را به صورت دو استدلال تقرير كرد : يا اين است كه آن صورت اول معدوم شده و صورت جديدى به وجود آمده است كه در اين صورت تتالى آنات مىشود .
اين يك تقرير .
مرحوم آخوند مىگويد اگر اين را بگوييد پس همهء حركتهاى عالم ايراد دارد زيرا اين بيان را در مورد همهء حركتها مىشود گفت . مثلًا اگر شىء در كيف خودش حركت كند ، آيا در وسط اين تغيير و در حال اين اشتداد ، آن نوع اول اين كيف باقى است يا باقى نيست ؟ اگر باقى است ، پس تغيير در خود كيف نيست ، بلكه در عوارض كيف است و نقل كلام در عوارض كيف مىشود ؛ و اگر نوع اول كيف معدوم مىشود و نوع ديگر كيف به وجود مىآيد آيا اين نوع ديگر بيش از يك آن وجود دارد يا نه ؟ اگر چنين است اين معنايش سكون است . اما اگر در هر آن يك نوع وجود دارد ، لازمهاش تتالى انواع است كه محال است . پس اشكال در مورد حركت در اعراض هم مىآيد . هرچه شما در آنجا جواب بدهيد ما در اينجا جواب مىدهيم .
مرحوم آخوند مىگويد اين حجت را به نحو ديگر هم مىشود تقرير كرد ، كه اگر به نحو دوم تقرير كنيم اين ايرادى كه اكنون ذكر كرديم لغو مىشود . تقرير دوم اين است كه آيا وقتى جوهر تغيير مىكند و حركت در جوهر واقع مىشود ، در وسط اشتداد ، نوع باقى است يا نه ؟ اگر باقى است ، پس حركت در جوهر نيست و اگر باقى نيست ، پس نياز به يك موضوع داريم تا حافظ وحدت باشد . مراتب حركت ، حادث و فانى مىشوند و لذا هر حركتى نيازمند يك امر باقى است كه آن امر باقى .
هامش
( 1 ) . قسمتى از اين ايراد كه مسئلهء تتالى آنات باشد ظاهراً كلام غير شيخ است و [ شايد ] از اين جهت كل اين ايراد در اين فصل تكرار شده است .