مواضع به تبع قوم مىگويد كه مقام عرض مقام جداگانهاى از مقام جوهر است و مثلًا بياض ابيض بالذات است و جوهر ابيض بالعرض است درست نيست زيرا ديگر در اينجا بالذات و بالعرض در كار نيست . اين جوهر به تمام وجودش متكيف و به تمام وجودش متكمم است ، يعنى يك واقعيت است كه ماهيات متعدد و متكثر بر آن صدق مىكند ولى نه به اين معنا كه همهء اين ماهيات ، ذاتى آن جوهر باشند ، بلكه اين ماهيات عناوين متعدد و متكثرى هستند كه يك مصداق دارند و آن يك مصداق از سر تا پا مصداق همهء اينهاست . پس باز اين قدم بزرگى در راه يگانگى جوهر و عرض است .
البته اينكه مرحوم آخوند از « يگانگى » ميان جوهر و عرض سخن مىگويد معنايش اين نيست كه عرض به كلى نفى مىشود . ايشان حتى در مورد « كم » هم - به همان معنا كه گفتيم - باز شخصيتى قائل است اما نه اينكه وجود كم در خارج بر جوهر عروض داشته باشد بلكه وجود كم در خارج لااقل به صورت تعين جوهر است . جوهر در خارج تعينهايى دارد ، نه اينكه وجودهايى عارض جوهر شده باشند . تعين شىء بيرون از وجود شىء نيست و در عين حال عين وجود شىء هم نيست ، زيرا تعينات كه عوض مىشود خود شىء همچنان هست .
در باب كم مثال معروفى ذكر مىكنند كه در مورد شكل هم اين مثال مىآيد . به شمعه مثال مىزنند . شما مىتوانيد به شمعه شكلها و تعينهاى متعددى بدهيد و آن را به شكل كُره ، مكعب و سر انسان و چيزهاى ديگر درآوريد . يك چيز است كه تعينهاى مختلف پيدا مىكند . وقتى كه كروى است تعينى دارد و وقتى مكعب مىشود تعين ديگرى دارد . اين تعينها به چه معناست ؟ آيا به اين معناست كه وقتى شمعه كروى مىشود چيزى از بيرون به آن ضميمه مىشود و وقتى مكعب مىشود آن چيز را برمىداريم و يك چيز ديگر به آن ضميمه مىكنيم ؟ نه ، انضمامى در كار نيست . از كجا كه همهء كيفيات از اين قبيل نباشد ؟ شكل قطعاً از اين قبيل است . ما شكل را يك كيفيت مىدانيم . مثلًا مىگوييم شكل اين جسم كروى است . شكل براى جوهر جز يك تعين چيز ديگرى نيست . با اينكه اين تغيرات در شكل رخ مىدهد و تعينى مىرود و تعين ديگر مىآيد ولى جوهرى نرفته و جوهر ديگرى نيامده است .
با اين بيان ، برهان مرحوم آخوند را بهتر مىشود تقرير كرد كه وقتى همهء اعراض در واقع تعينات وجود هستند امكان اينكه در جوهر هيچ تغييرى پيدا نشود
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 535
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٣٥