كندوكاوهايى شده است و تا حد زيادى اساس اين فكر [ گرچه در دو جهت متضاد ] متزلزل شده است . فكرى كه در دنياى اروپا در باب جوهر و عرض پيدا شده در جهت نفى جوهر است . گفتهاند اينكه ما اشياء را به جواهر و اعراض تقسيم كرده و جوهر را موضوع و محل اعراض مىدانيم و اعراض را قائم به جوهر ، نادرست است .
مثلًا شيرينى ، رنگ ، حرارت ، وزن ، حجم و امثال اينها را حس مىكنيم و بعد مىگوييم چيزى هست كه همهء اينها قائم به آن است ؛ از كجا كه چنين چيزى وجود داشته باشد ؟ .
بر اساس فلسفهء حسى جز به آنچه كه حس به ما مىدهد به چيز ديگرى نمىشود اعتماد كرد و بنابراين جوهر جز مجموع اعراض چيز ديگرى نيست . شما جوهر را اصل قرار مىدهيد و اعراض را به منزلهء خواص جوهر مىشماريد و مثلًا مىگوييد آنچه كه چشم من مىبيند خود سيب نيست رنگ سيب است ، آنچه كه ذائقهء من درك مىكند خود سيب نيست مزهء سيب است ، آنچه كه لامسهء من حس مىكند خود سيب نيست وزن سيب است . اگر چنين است پس خود سيب چيست ؟ مىگوييد خود سيب آن چيزى است كه همهء اين اعراض قائم به آن هستند ، يعنى اين شيرينى نمىتواند يك وجود لنفسه داشته باشد بلكه يك وجود قائم به غير است . يك « شيرين » وجود دارد كه شيرينى از آن اوست ، يك « سنگين » وجود دارد كه سنگينى از آن اوست . از كجا چنين ادعايى مىكنيد ؟ سيب جز همين مجموع اعراض چيز ديگرى نيست . در غرب ، به اين نحو در بحث جوهر و عرض ارسطويى ، پايهء جوهر را متزلزل كردهاند .
البته اين حرف جواب واضح و روشنى دارد . برهانى كه فلاسفهاى مانند بوعلى بر وجود جوهر اقامه كردهاند هيچ قابل خدشه و مناقشه نيست . اگر مناقشهاى باشد مناقشهء در صغرى است نه مناقشهء در اصل [ برهان ، ] زيرا يك فيلسوف اينچنين مىگويد كه شىء يا وجود لنفسه دارد يا وجود لغيره . به حصر عقلى نمىتواند از اين دو حال بيرون باشد . اگر شىء وجود لغيره داشته باشد يعنى وجودش براى چيز ديگر باشد ، آن چيز ديگر باز يا وجود لنفسه دارد يا وجود لغيره . اگر وجود لغيره داشته باشد باز غيرى هست و در نهايت امر ، وجودهاى لغيره بايد به وجود لنفسه منتهى شود . برهان نمىگويد مثلًا اين شيرينى كه در اينجا وجود دارد يا وجود لغيره دارد يا وجود لنفسه ، بلكه مىگويد اين چيزى كه در اينجا وجود دارد ، يا وجود لغيره
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 530
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٣٠