يك فاعليت بينابين است از اين جهت است كه كار اين فاعل از يك طرف شبيه فاعل بالقسر است ، يعنى يك قوهء ما فوق وجود دارد كه اگر اين قوه نبود فاعل اين كار را انجام نمىداد ، و از طرف ديگر شبيه فاعل بالطبع است كه فاعل با يك قوهء ما فوق اتصال پيدا كرده و حالتش عوض شده است ، به اين معنا كه الان كه با آن متحد شده ، چنين نيست كه فاعل به سبب مثلًا يك ضربهء خارجى اين كار را مىكند بلكه در حال اتصال با قوهء ما فوق ، با او هماهنگ عمل مىكند .
همان مثالى كه در جلسهء قبل عرض كردم مثال خوبى است . گاهى افرادى مقهور ارادهء افراد ديگر مىشوند . در مورد افراد دو گونه مقهوريت داريم . گاهى يك فرد ، مقهور فرد ديگر مىشود به اين معنا كه مقهور « زور » او مىشود . چماق بالاى سرش گرفته كه بايد اين كار را بكنى و اگر نكنى چنين و چنان مىشود . اين حالت ، اجبار است . در اينجا اگر اين چوبِ بالاى سر نباشد او چنين كارى را نمىكند . اما يك وقت هست كه يك فرد ، مقهور « ارادهء » فرد ديگر است ، يعنى چنان مجذوب او و مريد اوست و چنان تحت تأثير اوست كه هرچه او اراده كند اين هم همان را اراده مىكند ، نه اينكه او بالجبر او را وادار مىكند . البته اين حالت تا وقتى است كه اين رابطه محفوظ است ، همين قدر كه اين رابطه قطع شود مثلًا آن شخصى كه ارادهء قاهرى دارد از دنيا برود مسير اين فرد هم تغيير مىكند و به حال اول برمىگردد .
اشكال شيخ دربارهء اعيا و رعشه
شيخ گفته است كه طبيعت در حالى كه مسخّر نفس است چنين نيست كه تمام كارها را از روى طوع و رضا انجام دهد بلكه نوعى كُره و اجبار در كار است . البته شايد مقصود شيخ اجبار در حد قسر نباشد و همان حالت نيمه اجبارى باشد . به عقيدهء شيخ علت اينكه خستگى براى طبيعت پيدا مىشود اين است كه طبيعت آن كار را صد در صد به مقتضاى ذات خودش نمىكند و الّا معنى ندارد كه يك قوه كارى را به مقتضاى ذاتش انجام دهد و در عين حال خستگى براى آن پيدا شود .
در مورد رعشه هم همانطور كه عرض كرديم ، اينها معتقدند كه رعشه يك حالت جنگ ميان دو حالت مختلف طبيعت است . در اثر بيمارى ، مثل يك دستگاه الكتريكى كه مرتب قطع و وصل مىشود ، يك حالت قطع و و صلى ميان نفس و طبيعت پيدا مىشود و اين حالت قطع و وصل است كه باعث رعشه مىشود . شيخ