مادى و مجرد با يكديگر مخلوط هستند ، يعنى مراتب يك شىء تدريجاً از ماديت به تجرد مىرسد ، همانطور كه وقتى يك جسم سبز ، زرد مىشود چنين نيست كه مثلًا تا اين زمان سبز باشد و يك مرتبه يك خط زرد در آن پيدا شود . آنجا كه طبيعت متحول به نفس مىشود تدريجاً به سوى اين مراتب مىرود ، به نحوى كه در بعضى مراتب اصلًا نمىشود مرزى تشخيص داد و گفت كه در اين مرز اين مجرد است و آن مادى .
نتيجه اين مىشود كه نفس در مراحل ابتدايى خودش و مراتب نزديكى كه با طبيعت بدن دارد ، خودش يك نوع طبيعت است ، يعنى احكام اين طبيعت را در اين جهت دارد كه دارى ابعاد سه گانه است . اين همان است كه به آن « بدن مثالى » يا « بدن برزخى » مىگوييم . اين طبيعت ، بدن است واقعاً و مشابه اين بدن و از مراتب اين بدن است . جزء جوهر نفس است و از نفس جداشدنى نيست . اين طبيعت كه در مراحل اول ، ماده بوده است براى نفس ، در مراحل آخر كه اين تبدلات پيدا مىشود ( اين بدن يك امر باقى نيست ، دائماً در حال تحول است ) تدريجاً به صورت يك امر عارضى براى نفس در مىآيد و حكم فضَلات بدن را پيدا مىكند .
در بدن يك انسان ، برخى چيزهايى كه جزء مادهء بدن است تدريجاً به صورت چرك از بدن جدا مىشود . چركهايى كه روى بدن انسان است بيشتر همان پوستههايى است كه قبلًا به صورت سلولهاى زنده بوده و كم كم برخى از آنها به صورت يك امر زايد در مىآيد . يا مثلًا ناخن انسان در ابتدا يك موجود زنده بوده است . البته خصلت جسم نامى را دارد چون رشد مىكند ، ولى خصلت حيوان را ندارد چون حس ندارد و لذا كوتاه كردن ناخن دردى به همراه ندارد . فضلات ديگر از قبيل موى بدن هم از همين قبيل است ، يعنى در يك مرحلهاى جزء بدن و مادهء نفس بودهاند و بعد به صورت يك سلسله فضلات درآمدهاند . مرحوم آخوند مىگويد كه اين بدن طبيعى - يعنى آنچه فعلًا از عناصر تشكيل شده است - تدريجاً به صورت امرى در مىآيد كه از جنبهء ارتباطش با نفس حكم فضلات را پيدا مىكند و جدا شدنش از نفس مثل جدا شدن فضلات ديگر است كه در عين اينكه بدن موجود است فضلات جدا مىشوند .
بنابراين طبق نظر ايشان ما دو طبيعت داريم : طبيعتى كه ناشى از ذات نفس است و چون جزء ذات نفس است رضاى مطلق و رضاى محض [ دارد ] و مطيع
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 498
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٩٨