است كه اين شىء بدون زمان ، مكان ، وضع و امثال آن نمىتواند موجود باشد . به عبارت ديگر زمانٌ مّا ، مكانٌ مّا ، كيفٌ مّا ، كمٌ مّا و امثال آن در تشخص اين شىء معتبر است .
پس در پاسخ به اين سؤال كه آيا شيئى كه مشخصات آن متغير است ، تشخصش باقى است ، مىگوييم هم باقى است و هم باقى نيست . هيچ مشخصى به آن دقتى كه مىخواهيد باقى نيست زيرا مشخصات يك شىء تغيير مىكند ولى در عين حال اين شىء در هيچ حالى ، خالى از هيچ كدام از اين مشخصات نيست يعنى هر كدام را بهطور « فردٌ مّا » دارد . به عبارت ديگر ، مشخصات در شىء ، به وجهى معتبرند و به وجهى غيرمعتبرند ؛ « بوجه العموم » معتبرند و « بوجه الخصوص » غير معتبر . نظير آنچه در مورد موضوع گفتيم كه ماده به وجهى باقى است و به وجهى باقى نيست ؛ باقى است « بوجه العموم » چون در ضمن صورةٌ مّا باقى است ، و باقى نيست « بوجه الخصوص » .
نفى استبعاد از موضوع بودن « ماده مع صورةٍ مّا »
مرحوم آخوند دو مطلب ديگر در اينجا دارند كه در آغوش يكديگر قرار گرفته و به نوعى با يكديگر مخلوط هستند . يكى ادامهء همين مطلبى است كه الان عرض كردم .
ايشان مىگويد در حركات عرضيهاى كه هيچ ايرادى در آن نيست مثل حركت در كيف و حركت در أين ، موضوع چيست ؟ شما بدون دغدغه مىگوييد موضوع ، جوهر يعنى جسم است . مثلًا جسم كه در سواد حركت مىكند ، موضوع جسم است و ما فيه الحركه سواد است ؛ يعنى جسم در هر آنى ، داراى فردى از سواد است . اين افراد ، افراد بالقوه هستند به اين معنا كه جسم فرد متصل تدريجى دارد كه از آن ، افراد آنى انتزاع مىشود . پس معناى اينكه جسم در يك رنگ حركت مىكند اين است كه جسم موضوع است براى حركت در رنگ .
حال سؤال مىكنيم كه آيا جسم بلاسواد يعنى « جسم لا اسود » موضوع حركت است يا « جسم اسود » ؟ آيا جسم لا اسود در سواد حركت مىكند يا جسم اسود ؟
مسلّماً جسم اسود در سواد حركت مىكند ، يعنى جسمى كه در مراتب سواد حركت مىكند خودش اسود است . پس موضوع حركت در اينجا جسم اسود است .
مطلب دوم از دو مطلبى كه اشاره كرديم اين است كه وقتى جسم اسود در سواد