اين شكل عاميانه نگيريم كه پس منِ من همان روح من است و بدن من به هيچ وجه در واقعيت من اعتبار ندارد و مثل جامه است براى من ، بلكه بايد چنين نتيجه بگيريم كه بدن من به نحو عموم اعتبار دارد نه به نحو خصوص .
اينجاست كه مرحوم صدرالمتألهين در باب معاد نتيجه گيرى مىكند كه به آن فقط اشاره مىكنيم . ايشان يك جواب به حكمايى مىدهد كه معاد را صرفاً روحى مىدانند و يك جواب به كسانى مىدهد كه معاد را مادى مىدانند نه جسمانى محض . آنها كه مىگويند معاد جسمانى است مىگويند معاد نه روحانى محض است و نه مادى به شكلى كه در دنيا هست كه بخواهد تكرار دنيا باشد . اما آنها كه به معاد روحانى قائلند مىگويند انسان باقى است به بقاى روحش و در آن جهان اصلًا از جسم به هيچ نحو خبرى نيست . مرحوم آخوند مىگويد نمىتواند چنين چيزى باشد زيرا اين به معناى اين است كه اصلًا بدن و جسم در ماهيت انسان دخالت نداشته باشد و مثل « ضم الحجر فى جنب الانسان » باشد . همانطور كه ماده بايد به نحوى با صورت همراه باشد ، جسم هم بايد به نحوى همراه با روح باشد . روح ، صورت بلاماده نيست بلكه صورت مع الماده است ، اما هيچ بدنى به نحو خصوص حتى آخرين بدن فرد اعتبار ندارد . مگر در مدت دنيا يك بدن خاص براى ما بدن بوده است ؟ آن فضولاتى كه از بدن فرد خارج شده است ، كه اصلًا جزء بدن نشده است .
اما اگر همهء آن اجزايى كه جزء بدن يك فرد مثلًا هشتاد ساله شده است و بعد ، از بدن او جدا شده و از بين رفته است دوباره جمع شود بدن هر انسانى به اندازهء يك كوه مىشود .
پس بدن در واقعيت انسان دخالت دارد و دخالت ندارد . دخالت دارد به نحو عموم . « بدنٌ مّا » يى بايد در كار باشد كه رابطهء آن « بدنٌ مّا » با روح بايد رابطهء ماده و صورت باشد . بدن در واقعيت انسان دخالت ندارد به اين معنا كه يك بدن خاص بما هو خاص مثل بدن دورهء كودكى ، بدن دورهء جوانى ، بدن دورهء پيرى ، هيچ كدام دخالت ندارد . البته اين گوشهاى از مطلب است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 453
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٥٣