خيال مىكنند كه مجرم دارد مجازات مىشود ؟ ! .
پس وقتى در سطح عاميانه مطرح مىكنيم اينطور نتيجه مىگيريم كه « من واقعىِ » ما آن روح ماست و روح ما باقى است و بدن ما در من واقعى ما دخالت ندارد . اين بدن براى ما حكم جامه را دارد . آيا اين جامه در شخصيت ما دخيل است ؟ نه ، من كه اين جامه نيستم . در سطح عاميانه و در اشعار اين گونه تعبير مىشود .
ولى با نظر دقيق فلسفى اين تعبير [ يعنى نتيجهاى كه در اينجا گرفته مىشود ] درست نيست . در تعبير دقيق فلسفى ، انسان واقعاً مركب از روح و بدن است . اين طور نيست كه من الان فقط روحم و بدن من يك امر عاريتى است ، يك امر عرضى است مثل لباس ؛ بلكه واقعيت من مركب است از روح و بدن . بدن من هم جزئى از هستى و كيان و واقعيت من است . وقتى بخواهيم با تعبير دقيق فلسفى مطلب را بيان كنيم مىگوييم بدن حكم ماده را دارد براى نفس و روح . بدن من جزء واقعيت من است اما آن كه در واقعيت من دخيل است بدن به نحو خاص نيست ، بدن به نحو عام است مثل همان چوب براى صندلى . يعنى واقعيت من مركب است از روح و بدن اما معناى بدن ، خصوص آن سلولهايى كه در بيست سال پيش وجود داشته است ، نيست . [ بدنٌ مّا ] باقى است و الان هم من بدون بدن نيستم . هميشه واقعيت من آن فصل اخير ، آن صورت اخير است و منِ من آن صورت اخير است . آن صورت اخير من بشخصه محفوظ است ، ولى بدن من به نحو ابهام و لاتعين محفوظ است . اين به معناى اين نيست كه بدن من جزء من نيست و بدن من مثل لباس است كه اصلًا دخالتى در واقعيت من ندارد ، بلكه به معنى اين است كه بدن به نحو عموم اخذ شده است .
گريزى به مسئلهء معاد جسمانى
اگر مىگوييم « شيئية الشىء بصورته لا بمادته » به اين معنى نيست كه ماده در واقعيت يك شىء مادى دخالت ندارد و واقعيت مادى همين صورت شىء است و ماده مثل يك امر عرضى براى آن است . واقعيت شىء يعنى ماده با همين صورت اما نه مادهء خاص ، بلكه ماده به نحو ابهام و لاتعين . پس اينكه واقعاً بدن متبدل مىشود و واقعاً شخصيت ما وابستگى به روح ما دارد همه درست است ولى نتيجهء نهايى را به