دارد نه اينكه فصل واقعاً يك نيمهء جدا از نيمهء ديگرى به نام جنس باشد . آيا انسان « حيوان و ناطق » است يا « حيوان ناطق » است ؟ ايندو با هم خيلى فرق دارد . اغلب در تعبيرات مسامحى اينطور گفته مىشود كه ماهيت انسان مركب از دو جزء است :
حيوان و ناطق كه از قرار گرفتن ايندو در كنار يكديگر انسان پديد مىآيد . انسان ، حيوان و ناطق نيست ، آنطور كه مثلًا آب ، اكسيژن و ئيدروژن است بلكه انسان « حيوان ناطق » است يعنى « حيوانٌ هو بعينه ناطقٌ » . اين حيوانيت در ناطق وجود دارد : « الحيوان إمّا ناطق و إمّا كذا و كذا » . حيوان خودش يك ماهيت مبهمى است كه اين ماهيت مبهم حتى در ذهن هم نمىتواند استقلال داشته باشد ؛ حيوانى است كه يا در ضمن ناطق وجود دارد يا در ضمن صاهل و امثال آن . جسم هم كه مركب از ماده و صورت است همينطور است . نه اين است كه در خارج ، مادهاى داريم به علاوهء يك صورتى ، بلكه يك مادهء فعليت يافته در ضمن صورت داريم كه در عين اينكه به ماده و صورت تحليل مىشود الان وجود اين ماده در خارج ، عين وجود صورت است .
پس معلوم شد كه علت اينكه آن قاعدهء كلى كه « الكل ينتفى بانتفاء احد اجزائه » به آن شكلى كه در جاهاى ديگر جارى است در اينجا مصداق ندارد ، اين است كه در اينجا يكى از اجزاء به نحو ابهام اعتبار شده است و ديگرى به نحو تعيين ، و با انتفاى شخص يكى از دو جزء - يعنى ماده - كل منتفى نمىشود بلكه با انتفاى نوع آن جزء ، كل منتفى مىشود ولى در مورد آن جزء ديگر با انتفاى شخص آن ، كل منتفى مىشود . راز مطلب چنان كه گفتيم اين است كه اينها دو جزء طولى هستند نه دو جزء عرضى .
قاعدهء « شيئية الشىء بصورته لا بمادته »
از اينجا اين نتيجه را در باب ماده و صورت مىگيرند : « شيئية الشىء بصورته لا بمادته » . اين اتفاقاً يك حرف خيلى قديمى هم هست كه هويت و واقعيت يك شىء به صورتش بستگى دارد نه به مادهاش . اگر صورت همان صورت باشد ، ولو مادهء شىء تغيير كند و تبديل به يك مادهء ديگر شود واقعيت شىء محفوظ است و از بين نمىرود . اين مطلب را با مثالى در مورد مركبات صناعى توضيح مىدهند و از اين جهت نبايد مناقشه كرد . در امور صناعى ماهيات حقيقى نداريم چون تركيب