است ولى در اينجا مقصود اين نيست .
گاهى به عدم ملكه « عدم مضاف » هم گفته مىشود . آنجا كه مىگويند : « العدم المضاف له حظ من الوجود » مقصود عدم مضاف به معنى عدم ملكه است نه عدم مضاف به معنايى كه ابتدا توضيح داديم و الا « عدم العنقاء » و « عدم القرنين للانسان » ( شاخ نداشتن براى انسان ) عدم مضاف است و حظى از وجود هم ندارد . عدمى داراى حظى از وجود است كه به شىء نسبت داده شود در حالى كه آن شىء امكان آن را دارد . به اين معنى ، اين عدم يك صفت وجودى مىشود . اين ، عدم محض نيست ، بلكه عدم توأم با شأنيت داشتن است . « شأنيت داشتن توأم با فعليت نداشتن » امرى است وجودى . البته آن حيثيت وجودى را از نداشتن فعليت كسب نمىكند ، بلكه از داشتن شأنيت كسب مىكند . مرحوم آخوند مىگويد سكون به اين معنى امرى است وجودى . دربارهء ذات واجب تعالى مىگوييم متحرك نيست ولى آيا ساكن است ؟ ذات واجب تعالى ساكن نيست زيرا سكون در آنجا معنى ندارد ولى ثبات معنى دارد . سكون صفت شيئى است كه شأنيت تحرك دارد ولى تحرك را ندارد .
سكون امرى است كه به قول مرحوم آخوند هم قابل دارد و هم فاعل . قابل همان ماده است و ماده در اينجا متصف به عدم است . پس به اين معنا عدم در اينجا مقبول است و البته در اينجا نوعى مجاز هم هست . فاعل امورى مثل سكون همان عدم فاعل وجود است . فاعل حركت ، علت حركت است و عدم فاعل حركت ، علت است براى سكون : « وجود العلة علة لوجود المعلول و عدم العلة علة لعدم المعلول » كه در باب عدم ملكه « عدم العلة علة لعدم المعلول » صادق است . اين خلاصهء نظرى است كه مرحوم آخوند در باب سكون دارند « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : حيثيت وجودى سكون را از شأنيت گرفتيد و گفتيد حظى از وجود دارد . حال « عدم العلة علة لعدم المعلول » چگونه مىتواند در شأنيت جارى باشد ؟ .
استاد : سكون حيثيت وجودى خود را به اعتبار اين شأنيت دارد ولى خود شأنيت از آن جهت كه شأنيت است يك وجود آميختهء به عدم است . در تعريف شأنيت اين معنى خوابيده است : « صلاحيت شيئى را داشتن و خود آن را نداشتن » .
ما در باب اتصافات ، گاهى اتصاف را سلب مطلق مىكنيم . آيا وقتى قرنين را از انسان سلب كنيم در « ليس الانسان بذى قرنين » ، انسان و ذى قرنين بودن را تصور مىكنيم و بعد « ليس » ، ذى قرنين بودن را از انسان بر مىدارد ؟ در اينجا هيچ چيزى براى انسان ثابت نشده است و انسان موصوف به هيچ چيزى حتى موصوف به عدم القرنين نشده است . ما ذى قرنين بودن را از انسان سلب كردهايم ، نه اينكه غير ذى قرنين بودن را براى انسان اثبات كردهايم . در اينجا هيچ عدمى را براى انسان اثبات نكردهايم و فقط وجودى را از انسان نفى كردهايم كه اين مىشود « سلب تحصيلى » يا « سلب مطلق » .
اگر بخواهيم « لا ذى قرنين » بودن را به عنوان يك صفت براى انسان اثبات كنيم و بگوييم : « الانسان متصف بأنه لا ذى قرنين » غلط است زيرا اتصاف ، مناط مىخواهد گرچه سلب مناط نمىخواهد . وقتى عدم را به عنوان يك صفت براى انسان اثبات مىكنيم در انسان بايد چيزى باشد كه مناط اتصاف به آن عدم باشد . پس يك نحو وجودى براى اين عدم بايد باشد و يا بايد براى اين وجود عدم اعتبار كرده باشيم تا بتوانيم موضوع را به آن متصف كنيم و الا اتصاف يك موضوع به عدم از آن جهت كه عدم است محال است . عدم از آن حيث كه عدم است ، صفت براى هيچ چيز واقع نمىشود . پس در چه صورت مىتوانستيم عدم ذى قرنين بودن را صفت براى انسان قرار دهيم ؟ اگر در انسان شأنيت ذى قرنين بودن بود ولى قرنين را نمىداشت مىتوانستيم او را به لاذى قرنين بودن متصف كنيم كه معنى اتصاف اين است كه در اين موضوع فقط اين شأنيت وجود دارد يعنى استعداد هست و فعليت نيست .
البته چنان كه گفتيم در اينجا بالأخره اعتبار و مجاز دخالت كرده است .