طرف ديگر گفته مىشود كه بنا بر حركت جوهرى ، جسم ثبات ندارد چون حركت ، در جوهر جسم است . مرحوم حاجى مىگويد - و حرفشان هم درست است - كه مقصود از اين ثبات ، ثبات نسبى است كه با حركت داشتن منافات ندارد ؛ مقصود اين است كه حركت نيازمند به موضوع واحدى است كه وحدتش باقى باشد .
توضيح اينكه همچنان كه در جلسهء گذشته عرض كرديم ، اينكه جسم حركت واحدى داشته باشد - مثلًا حركت مكانى واحدى داشته باشد - دائر مدار اين است كه جسم واحدى اين حركت را انجام بدهد و الّا اگر دو جسم داشته باشيم و از اينجا تا نصف راه را يك جسم طى كند و بعد آن جسم معدوم شود و جسم ديگرى به جاى آن حركت را ادامه بدهد اين دو حركت است نه يك حركت واحد و مستمر . بنابراين تا جسم وحدت نداشته باشد حركتش نمىتواند واحد باشد .
جسم اگر بخواهد جسم واحدى باشد به اين معنا كه يك وحدت شخصيهء باقى داشته باشد ، به دو نحو ممكن است . يكى اينكه جسم در درون خود حركت نداشته باشد و ديگر اينكه در درون خودش حركت داشته باشد ، ولى اين حركت در درون جسم ، يك حركت متصل واحد باشد كه در اين صورت وحدت شخصى جسم از بين نمىرود زيرا خود آن جسم هم يك واحد حركت مستمر است . وحدت يك حركت ، مثلًا حركت از اين ديوار تا آن ديوار وابسته به آن است كه متحرك ، واحد مستمر باشد به طورى كه متحرك در نقطهء اول و متحرك در نقطهء آخر يكى باشد .
اين درست است . اما آيا خود متحركى كه اين حركت قائم به آن است بايد در ذات خودش ساكن باشد ؟ نه ، اينطور نيست . پس اگر متحرك در ذات خودش متحرك باشد ، اينطور مىشود كه يك متحرك بالذات متحرك بالعرض است ؛ شيئى كه متحرك بالذات است ، اين حركت واحد عرضى را انجام مىدهد . اين متحرك بالذات خودش يك واحد مستمر است ، ولى يك واحد حركتى است كه استمرار دارد . پس يك حركت ذاتى ، موضوع يك حركت عرضى واقع شده است . بنابراين دو مطلب بالا كه در ابتداى توضيح حاشيهء مرحوم حاجى ذكر كرديم با هم منافات ندارند و توضيحى كه ايشان دادند توضيح درستى است « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : آيا آمدن كلمهء « بوجه » در كلام مرحوم آخوند به همين دليل بود ؟ .
استاد : بله ، البته آن فصل تقريباً توضيح نظر قدما بود ولى اينكه مرحوم آخوند اين « بوجه » را كه با فلسفهء خودشان جور درمىآيد در آنجا گنجاندند براى همين نكته بود .