موجودى به موجود ديگر شر وارد مىكند ، اگر در موجود دوم ، استعداد پذيرش شر نمىبود شرى پديد نمىآمد . اگر استعدادى نبود ، معنايش اين بود كه با هيچ يك از تيغهاى عالم هرگز رگ گردنى بريده نمىشد . بنابراين ، اين هم حرف درستى است كه استعداد است كه شرور را به وجود آورده است .
اشكال حاجى در مورد رابطهء هيولى و خير
حاجى فى الجمله از اين حرفها منافات فهميده و در مقام توجيه برآمده است .
مىگويد هيولاى اولى را نمىشود شر محض دانست ، چون همانطور كه اگر هيولاى اولى نبود شرى نبود ، همچنين اگر هيولايى نبود خيرات عالم طبيعت هم نبود . بركات و خيرات هم كه در اين عالم پيدا مىشود ، به علت همين استعداد است ؛ يعنى اگر در موجودات ، قوه و استعداد دگرگون شدن نمىبود ، عالم به همان حالت يكنواخت خودش بود و هيچ خير و فيضى و هيچ امر جديدى در آن پيدا نمىشد . ديگر نه موجودى رشد مىكرد و نه علمى در اين عالم پيدا مىشد . علت اينكه اين همه خيرات و فيضها پيدا مىشود باز همين هيولاى اولى است . پس به عقيدهء حاجى ما هيولاى اولى را نمىتوانيم شر مطلق بدانيم .
پاسخ اشكال
بيانى كه مرحوم آخوند در اينجا دارد دقيقتر و عميقتر از اين مطلب است و يك بيان تحليلى است . اين هر دو درست است كه اگر هيولاى اولى نبود شرى در عالم نبود و نيز اگر هيولاى اولى نبود خيرات هم در اين عالم پيدا نمىشد ، ولى در مقام تحليل بايد تعليل كرد كه هر كدام از خيريت و شريت از كجا پيدا شده است .
اگر هيولاى اولى خير است از چه جهت خير است ؟ هيولاى اولى از آن جهت خير است كه منشأ فعليتهاست ؛ پس خيريتش را به واسطهء فعليتها دارد . اما آيا هيولاى اولى چون منشأ بركات است « خير بالذات » است ؟ هيولاى اولى اين خيريت خودش را از راه آن فعليتها كسب كرده است ، بنابراين « خير بالعرض » است ؛ خير بالذات آن فعليتهاست .
ولى در مورد شر وقتى كه نگاه كنيم ، مىبينيم كه شريت در « عدم من شأن » است و « عدم من شأن » يعنى خود هيولى . پس شريت هيولى ، بالذات است چون