مىكند . اما اگر بگوييد آن خصوصيتى كه در جسميت فلك است عرضى مفارق است مىگوييم اين [ ويژگيهاى خاص در فلك ] يا از لوازم هستند يا از لوازم نيستند .
اگر از لوازم هستند مىگوييم يك مفارق نمىشود منشأ لوازم باشد ، و اگر از لوازم نيستند پس معنايش اين است كه اين شكل فلك برايش لازم نيست و بنابراين كون و فساد و خرق و التيام در فلك جايز است كه هيچ فيلسوفى به اينها قائل نيست .
فخر رازى مىگويد شما كه فلك را جسم مىدانيد و آن را در جسميت با همهء اجسام مشترك مىدانيد و در عين حال براى فلك يك سلسله لوازم خاص قائل هستيد كه آن لوازم را براى غير فلك قائل نيستيد ، اين را چطور توجيه مىكنيد ؟
شما كه آن حرف را مىزنيد و مىگوييد اگر حركت لازمهء ذات جسم باشد بايد در همهء اجسام يكسان باشد اين لوازمى را كه براى فلك قائل هستيد چطور توجيه مىكنيد ؟
اشتباه فخر رازى در مورد رابطهء ماده و صورت
مرحوم آخوند به اين اشكال هم جواب مىدهد . اين جواب را خوب توجه كنيد چون در خيلى جاهاى ديگر هم به درد مىخورد . من به بيان خودم عرض مىكنم چون مىخواهم به بيان واضح ترى عرض كرده باشم . مىگويد فخر رازى گويى رابطهء ماده را با صورت و رابطهء جنس را با فصل درست درك نكرده و خيال كرده است كه رابطهء فصل با جنس يا رابطهء صورت با ماده از قبيل رابطهء عرض شىء با شىء است و لهذا آن تقسيمى را كه فقط در مورد اعراض مىتواند صحيح باشد ، در مورد صورت و فصل آورده است . فرق اينها چيست ؟ .
اعراض يعنى امورى كه خارج از ذات هستند ولى در خارج ملحق به ذات مىشوند كه بهتر است تعبير « اعراض » بكنيم نه « عوارض » « 1 » . اعراض نسبت به .
هامش
( 1 ) . گاهى خلط شدن اصطلاحات ، منشأ اشتباهات خيلى بزرگ مىشود . از اصطلاحاتى كه در مورد آن ميان ما هم اين خلط و اشتباه در قديم بوده ولى بعدها متأخرين آنها را از يكديگر تفكيك كردند كه ديگر در اصطلاح متأخرين اشتباه نمىشود [ « عرض » و « عرضى » است ] . در ميان فرنگيها هم نظير اين اشتباه را هميشه مىبينيم . منطقيين و فلاسفه دو اصطلاح دارند . يك اصطلاح همان است كه در باب كليات خمس به كار مىرود كه كليات را به پنج قسم تقسيم مىكنند : جنس ، نوع و فصل ( كه اين سه كلى را « ذاتى » مىگويند ) و عرض خاص و عرض عام كه اين دو كلى را « عرَضى » مىگويند . غالباً مىگويند « عرض خاص » و « عرض عام » ولى گاهى مىگويند « عرضى خاص » و « عرضى عام » . البته اگر عرضى خاص و عرضى عام بگويند بهتر است يعنى كمتر اشتباه مىشود ولى معمولًا - از جمله در حاشيهء ملا عبداللَّه - عرض خاص و عرض عام مىگويند . اين يك اصطلاح . در اينجا عرض ( كه بهتر است عرضى بگوييم ) در مقابل چه چيز قرار مىگيرد ؟ در مقابل ذاتى ؛ پس كلى يا ذاتى است يا عرضى ، و عرض در اينجا به معنى عرضى است .
فلاسفه و منطقيين اصطلاح ديگرى دارند ، آنجا كه ماهيات را به ده مقولهء اصلى دسته بندى مىكنند كه يك مقوله جوهر است و نُه مقولهء ديگر عبارتند از : كم ، كيف ، اضافه ، أين ، متى ، وضع ، جده ، ان يفعل و ان ينفعل كه به آنها « مقولات عرضى » مىگويند . در اينجا عرض يا عرضى در مقابل جوهر قرار مىگيرد در حالى كه در باب كليات خمس در مقابل ذاتى قرار مىگيرد و اينها با يكديگر تفاوت دارند و در واقع اصلًا ربطى به يكديگر ندارند . آيا لازمهء عرضى بودن و ذاتى نبودن امرى در باب كليات خمس اين است كه آن امر عرض باشد و جوهر نباشد ؟ ممكن است امرى ، ذاتى باشد و در عين حال عرض در مقابل جوهر باشد . چون ذاتى و عرضى در باب كليات خمس امرى نسبى يعنى مقايسهاى است . ذاتى در باب كليات خمس يعنى شىء ، خارج از ذات نباشد ؛ خوب ، هر عرض هم ماهيتى دارد ، جنسى دارد ، فصلى دارد ، نوعى دارد ، جنس و فصل و نوعش ذاتى خودش است . ممكن است چيزى جوهر باشد ولى از نظر باب كليات خمس عرضى باشد . مثلًا جنس و فصلِ جوهرها ، جوهر هستند اما جنس ، عرضى فصل است و فصل عرضى جنس است و هر دو آنها ذاتى نوع هستند . پس در عين اينكه جنس در مقايسهء با فصل ، عرضى فصل است و ذاتى فصل نيست اما در عين حال جوهر است نه عرض . آنوقت غير از كلمهء عرضى ، كلمهء « عارض » هم داريم كه جمع عارض مىشود « عوارض » .
البته گاهى اين اصطلاحات خيلى مشخص نيست و انسان بيشتر از روى قرينه بايد مقصود را به دست بياورد .
در مورد خود ذاتى ، باز دو اصطلاح داريم : ذاتى باب كليات خمس و ذاتى باب برهان . ذاتى باب كليات خمس بايد خارج از ذات نباشد كه مىشود جنس و نوع و فصل ، ولى ذاتى باب برهان يعنى آنچه محال است از ذات منفك شود ، اعم از اينكه ذاتى باب ايساغوجى باشد يعنى جنس و نوع و فصل باشد يا عرضى باب ايساغوجى باشد اما عرضى لازم .
« عوارض » يك مفهوم اعم است . عوارض يعنى آن چيزى كه ذاتى باب ايساغوجى نباشد . وقتى فخر رازى در باب جسم مىگويد : « آن كه عارض جسم مىشود » در اينجا بهتر است ما تعبير به عرَض بكنيم ، چون تصور فخر رازى از جسم اين بوده كه جسم يك ماهيتى است كه از خودش مستقلًا در خارج وجود دارد ، يعنى فكر نكرده است كه جسم مستقل از صورت نوعيه نمىتواند وجود داشته باشد . چون فكر كرده كه جسم ، خودش يك ماهيت تامّى است ناچار هرچه كه براى جسم فرض كرده ، آن را به منزلهء يك عرض براى يك جوهر فرض كرده است ، در صورتى كه آنچه كه عارض بر جسم مىشود ممكن است از نوع صورت نوعيه باشد كه در اين صورت جوهر است نه عرض .