پس در اين گونه تقدم و تأخرها مىگويند ملاك وجود است ؛ يعنى وقتى كه ما نسبت به وجود بسنجيم مىبينيم نسبت « جزء » به موجوديت بر نسبت « كل » به موجوديت تقدم دارد ؛ انتساب جزء به موجود بودن مقدم است بر انتساب كل به موجود بودن ؛ چون اين به آن نيازمند است ولى آن به اين نيازمند نيست . كل نمىتواند وجود داشته باشد الّا اينكه جزء وجود داشته باشد ، ولى جزء اينچنين نيست « 1 » .
هامش
( 1 ) . - در بين همين سه نوع تقدم و تأخرى كه ذكر فرموديد درست است كه همهء آنها يك قدر مشتركى دارند ولى اين فرق را با يكديگر دارند كه در اين نوع سوم يعنى تقدم و تأخر بالطبع واقعاً تقدم و تأخر ، يك چيز واقعى است در خارج ، يعنى واقعاً در خارج اينطور است ، ولى در تقدم مكانى يا تقدم بالرتبه يك چيزى است كه به ذهن ما اينطور مىآيد .
استاد : نه ، اجازه بدهيد ؛ ما فعلًا به اين جهت كارى نداريم كه آن چيزى كه ملاك تقدم هست خودش يك حقيقت عينى است يا يك امر انتزاعى است . بالاخره ولو آن ملاك به صورت يك امر اعتبارى و انتزاعى هم باشد ، چنين چيزى هست ؛ بالاخره يك امر انتزاع شدهاى هست و ذهن چنين انتزاعى را دارد . الآن ما در اين جهت بحث نمىكنيم كه آيا اينها همه مثل يكديگر هستند يا مثل يكديگر نيستند . در آنچه كه ذهن ولو جبراً انتزاع كرده است ، ( [ مثل ] مسألهء قرب و بعد ) ما مىبينيم كه ممكن است دو شىء در همين امر انتزاعى با يكديگر شركت داشته باشند و آنچه از اين امر مشترك ، يكى دارد ديگرى دارد ولى ديگرى از اين امر مشترك چيزى را دارد كه اين يكى ندارد .
- مىشود حقيقتى دوجور موجود باشد : يكى عينى ، يكى انتزاعى ؟ .
استاد : بله ؛ اين همان مسألهاى است كه ما قبلًا در بحث « معقولات ثانيه » گفتهايم . اينها يك نوع كثرتى است كه ذهن مىدهد .
معقولات اوليه يعنى ماهيتها در عرض يكديگر هستند ؛ امكان ندارد كه يك شىء در آنِ واحد دو ماهيت داشته باشد ، مانند اينكه يك شىء در آن واحد هم كميت باشد و از همان حيث كه كميت است كيفيت باشد ؛ يا جوهر باشد و از همان حيث كه جوهر است عرضى از اعراض باشد . اينها در عرض يكديگر هستند و چنين چيزى امكان ندارد .
ولى وجودهاى انتزاعى در طول اين وجودها هستند ، كه در واقع مسأله برمىگردد به اينكه كثرت ، كثرت مفهومى است . از جمله خصوصيات ذهن اين است كه اين انتزاعات را انجام مىدهد ؛ و اين از مهمترين مسائلى است كه در فلسفه بايد شناخته شود . اگر كار انتزاعات شناخته نشود يك سردرگمىهايى در فلسفه به وجود مىآيد كه حد ندارد .
اينها يك چيزهايى هم نيست كه مثلًا روانشناسى بتواند بيان كند ؛ در قدرت روانشناسى نيست ، در قدرت هيچ علمى غير از خود فلسفه نيست . اين يك نوع ذهن شناسى خاصى است كه تا انسان به اين معانى و مفاهيم توجه نداشته باشد و خود اين معانى و مفاهيم را نشكافد نمىتواند به آن پى ببرد .
به هرحال من مىتوانم از يك شىء در آن واحد ده مفهوم انتزاع كنم ؛ از همين يك شىء از جنبههاى مختلف مىتوانم مفاهيم مختلف انتزاع كنم . قبلًا خوانديم كه :
لِأَنَّ مَعْنىً واحِداً لا يُنْتَزَع .
مِمّالَها تَوَحُّدٌ مالَمْ يَقَع .
يعنى از كثير بماهو كثير معنى واحد نمىشود انتزاع كرد ، اما از واحد بماهو واحد مىشود كثير انتزاع كرد . اصلًا يكى از كارهاى عجيب ذهن همين است كه اينهمه كثرت مفهومى به وجود آورده است در صورتى كه اين كثرت مفهومى در عالمِ عين به صورت كثرت وجود ندارد . يكى از اين كثرتهاى مفهومى خود همان كثرت وجود و ماهيت است . كثرت وجود و ماهيت كه جنبهء عينى ندارد ؛ بلكه بالضروره جنبهء ذهنى دارد و هركسى كه اين كثرت ذهنى را با خارج اشتباه كند و اين كثرت ذهنى را دليل بر كثرت خارجى بگيرد غرق در هزاران اشتباه مىشود .