دادهايد كه زمان الى غيرالنهايه وجود داشته است ، و زمان هم يك شىء متشابه الاجزاء است ؛ بعد سؤال كردهايد كه « چرا عالم در اين جزء از زمان وجود پيدا كرد و نه در جزءهاى ديگر » ؛ قهرا اين حرف جواب ندارد . ولى وقتى مىگوييم زمان خودش هم جزء عالم است آن وقت در پاسخ اينكه عالم چرا در اين زمان وجود پيدا كرد ، مىگوييم چون قبل از اين اصلًا زمانى نبوده است ؛ و نمىتوانيد به ما ايراد بگيريد كه « خود زمان چرا در قبل وجود پيدا نكرد » ؛ چون زمان نبوده است ، قبلى نبوده است تا سؤال شود كه چرا در قبل وجود پيدا نكرد .
پس حرف كعبى برمىگردد به اينكه زمان امرى است محدود و متناهى ؛ عالم هم به حكم اينكه زمان و حركت يك امر آغازدار و انجام دارى است داراى آغاز و انجام است . همانطور كه مكان يك امر پايان دارى است زمان هم يك امر پايان دارى است ؛ از آن طرفش پايان دارد ، از اين طرفش هم پايان دارد . آن اشكالى كه شما مىكرديد كه مرجح چيست ، ديگر در اينجا مطرح نمىشود .
پس روح حرف كعبى در اينجا اين است كه سؤال از مرجح بنا بر اين فرضِ غلط است كه زمان ، مستقل از عالم وجود دارد ؛ بعد مىگوييد حال كه زمان وجود دارد چرا عالم در يك « آنِ » معين از اين زمان وجود پيدا كرد ؟ چون اصلًا زمانى نبوده است و زمان از اينجا شروع مىشود قهراً عالم هم با زمان خلق شده است . در مورد خود زمان هم نمىتوانيد بگوييد چرا زمان قبلًا خلق نشد ؟ وقتى كه زمان نباشد قبل هم وجود ندارد ، همانطور كه وقتى مكان نباشد جا وجود ندارد و « بَعد » وجود ندارد و سخن از اينكه « بَعدش چيست ؟ » معنى ندارد . اصلًا معناى اينكه مىگوييم عالم از نظر ابعاد مكانى محدود است اين است كه بَعد ندارد ؛ يعنى يك مقدار كه جلو مىرويم بعدى دارد ، چون جسمى در آنجا هست ؛ باز آن هم بعدى دارد ، آن هم بعدى دارد ، آن هم بعدى دارد ؛ آخر كار به جايى مىرسيم كه بعدى ندارد . در زمان هم عيناً همين حرف مىآيد « 1 » .
هامش
( 1 ) . - در اينجا مىشود اشكال كرد كه در مكان ، تشبيهش درست است ، چون ما در مكان كه سخن از « بَعد » مىگوييم ، واقعاً مىگوييم كه مكان هرچه كه هست در خودش است ؛ بيرون از مكان ، مكان قائل نيستيم . اما در مورد زمان كه سخن از قبل و بعد مىگوييم همين امتداد موهومى را كه بالاخره شما فرض مىكنيد درنظر مىگيريم . شما مىگوييد حدوث زمانى عالم به معنى اين است كه عالم از نظر زمانى محدود است . ما مىگوييم :