هامش
حالا شما حدوث را اينطور معنى كرديد ؛ بياييد قدم را هم معنى كنيد . آن وقت قدم چه معنايى دارد ؟ اينهايى كه مىگويند عالم قديم است يعنى چه ؟ .
استاد : آنهايى كه مىگويند عالم قديم است مىخواهند بگويند زمان محدود نيست ، بلكه نامحدود است .
- خير ، آنها هم ممكن است بگويند كه ما قبول داريم كه عالم از نظر زمانى محدود است ولى به هر حال اين امتداد زمانى بايد متصل به ذات خالق باشد يعنى هميشه بايد متصل به آن علتش باشد .
استاد : آن ، بحث انفكاك معلول از علت تامه است . اجازه بدهيد ، حال عرض مىكنم .
آنها مىگويند بحث ما بر سر لفظ كه نيست . شما اسم اين را مىخواهيد « حدوث » بگذاريد ، مىخواهيد « قدم » بگذاريد . شما مىخواهيد بگوييد رشتهء زمان الى غيرالنهايه وجود داشته است ، عالم الى غيرالنهايه هرچه جلو برويم وجود داشته است ؛ يعنى اگر ما بخواهيم عمر عالم را تحت محاسبه دربياوريم به جايى نخواهيم رسيد و نمىتوانيم حساب كنيم كه عالم چقدر عمر دارد . عالم پير است ، عالم كهن است ؛ كهن به معنى اينكه اصلًا آغازى ندارد . ولى ما مىخواهيم بگوييم آغاز دارد . « حدوث » كه ما مىگوييم به معنى همان آغاز داشتن است . شما مىگوييد اين جسم به يك سطح منتهى مىشود ، اين سطح به يك خط منتهى مىشود ، اين خط به يك نقطه منتهى مىشود . ما مىخواهيم بگوييم اين زمان به يك نقطه منتهى مىشود . ما اين را مىخواهيم بگوييم ، حال شما اسمش را مىخواهيد « حدوث » بگذاريد مىخواهيد نگذاريد . ما سر لفظ كه بحث نداريم ، بر سر اين مطلب بحث داريم .
آن وقت قهراً مسألهء انفكاك معلول از علت تامه هم اشكالى ايجاد نمىكند . اين باز مثل اين است كه كسى بگويد شما كه مىگوييد ابعاد عالم محدود است پس به يك جا مىرسيم كه عالم تمام مىشود و بعد از آنجا خالى مىماند ، پس بين عالم و خدا كه آن طرفِ عالم قرار دارد فاصله واقع شده است . ديگر فاصله در آنجا معنى ندارد . عالم در ذات خودش نامحدودى مكانى قبول نمىكند . ماده در ذات خودش نامحدوديت را قبول نمىكند ؛ نمىتواند نامحدود باشد ؛ ولهذا آيا از نظر مكانى مىشود گفت كه عالم از خدا جدا شده است ؟ جدايى معنى ندارد . عالم اگر از نظر مكانى نامحدود هم باشد با خداست ؛ خدا با عالم است ؛ اگر از نظر مكانى محدود باشد باز هم خدا با عالم است ؛ چون غلطاست كه ما بگوييم : خدا در كجاى عالم است ؟ بلكه بايد بگوييم : عالم در كجاى خداست ؟ عالم در مرتبهء فعل خداست . سخن در اين فعل است كه آيا متناهى است يا نامتناهى .
از نظر زمانى هم عالم در مجموع خودش يك فعل خداست ، حال اين فعل يا متناهى است يا نامتناهى . اگر اين فعل خدا از نظر زمان متناهى هم باشد انفكاك پيدا نشده است .
انفكاك باز بر اساس اين است كه ما يك زمان منهاى عالم داريم . وقتى كه زمان منهاى عالم نداريم اصلًا انفكاك در اينجا معنى ندارد .
از اين جهت است كه بايد اين مسألهء مرجح حدوث عالم را - به تعبيرى كه در اينجا مطرح شده است - نه از راه انفكاك معلول از علت تامه ( كه تاكنون گفتهاند ) بلكه از راههاى ديگر مورد بحث قرار داد و بر متكلمين اشكال و ايراد وارد كرد . از طريق انفكاك معلول از علت تامه كه وارد بشويم اشكالى بر حرف متكلمين نيست . اگر اشكالى بر حرف متكلمين باشد از راههاى ديگرى است كه آن راههاى ديگر را بايد بعداً ببينيم كه آيا مىتوانيم وارد بحثش بشويم يا نه .
- آيا در اين نظريه ، زمان حتما بايد از اجزاء و « آن » ها تشكيل شده باشد ؟ .
استاد : نه .
- بنا به فرمايش شما آن « آنِ » الست كه وجود دارد . . .
استاد : ما هميشه گفتهايم كه فرق است ميان دو « آن » ؛ يعنى هميشه دو « آن » قابل فرض است : « آن » ى كه مبدأ زمان است و « آن » ى كه زمان مبدأ اوست .
« آن » ى كه مبدأ زمان است آن اجزاء فرضى است كه از آنها زمان تشكيل مىشود ؛ و اين مسلّماً دروغ است ، چون زمان يك واحد متصل است نه يك مجموعهء جمع شده از ذرات ريز آنات .
ولى « آن » به آن معناى ديگر يعنى طرف زمان ، كه متأخر از زمان است و مثل نقطه است براى خط .
اين مثل اين است كه شما يك وقت نقطه را به نحوى فرض مىكنيد و مىگوييد نقطه يعنى آن چيزى كه از چيده شدن آنها پهلوى يكديگر خط به وجود مىآيد . اين غلط است ؛ خط جمع نقطههاى چيده شده در كنار يكديگر نيست . و يك وقت مىگوييد : نه ، خط يك امتداد واحد متصل پيوسته است ولى چون نهايت دارد نهايت خط را من « نقطه » مىگويم . به آن معنا نقطه قابل اعتبار است .
- مثل « آنِ » وصول است .
استاد : همينطور است ؛ به آن معنا قابل اعتبار است .
[ مراد از « مبدأ » ، منشأ و علت است نه آغاز ] .