هامش
اضافه عين وجود عرض است . اين اضافه و رابطهء وجودى عرض با جوهر اينطور نيست كه وجود عرض يك امرى باشد و اضافهاش با جوهر يك امر ديگرى باشد . وجود عرض با اضافهاش به جوهر هر دو يك چيز است . لذا مىگويند : « وجوده لنفسه عين وجوده لغيره » ؛ يعنى اين مقدار را متوجه شدهاند كه اين دوگانگى را به اين شكل نمىشود ميان جوهر و عرض قائل شد .
اين حرف ، بعد كه به دست ملاصدرا مىرسد از اين هم يك درجه عميقتر مىشود ؛ يعنى ملاصدرا رابطهء جوهر و عرض را از اين هم يك درجه عميقتر دانسته است . بعدها كه ما به باب حركت رسيديم در آنجا گفته خواهد شد كه اصلا اين حرف در اين حدى هم كه فلاسفه معتقد هستند صحيح نيست . ملاصدرا مىگويد اصلا تغيير در عرض بدون تغيير در جوهر محال است . شما آن مقدار دوگانگى ميان جوهر و عرض قائل هستيد كه مىگوييد جوهر مىتواند ثابت باشد درحالى كه عرض متغير باشد در صورتى كه رابطهء جوهر و عرض آنقدر عميق است كه اصلا ايندو يك چيز هستند و در واقع كثرت آنها برمىگردد به نوعى تحليل ذهن ؛ يعنى هر « تغيير در جوهر » ى عين تغيير در عرض است و هر « تغيير در عرض » ى عين تغيير در جوهر است . آن وقت به عقيدهء او هر جعل تأليفى از يك جعل بسيط انتزاع مىشود . آنچه كه از اول مجعول است جوهر است كه به جعل بسيط مجعول است و به تبع آن جعل بسيط اين جعل تأليفىهايى هم كه مىگوييد ميان جوهر و عرض هست بعد انتزاع مىشود ؛ يعنى جعل تأليفى عرض از جعل بسيط جوهر استقلال ندارد ، كه مطلب برعكس آن چيزى مىشود كه شما مىگوييد . شما مىخواهيد جعل تأليفىها را برگردانيد به نوعى جعل بسيط در عرض ، و او همهء جعل تأليفىها را مىخواهد برگرداند به نوعى جعل بسيط در جوهر ؛ يعنى همان شدنِ واقعىِ بدون هيچ گونه مجازِ جوهر است كه يك درجهاش دگرگونى عرض است .
- كه اين حرف لازمهء وحدت تشكيكى وجود است .
استاد : البته به اصالت وجود بيشتر مربوط است . ريشه همهء اينها اصالت وجود است . در باب وحدت وجود ما بايد بدانيم كه اين وحدتهايى كه در عالم به اسم « وحدت وجود » ناميده مىشود با اين وحدت وجودى كه ما مىگوييم متفاوت است . اينهايى كه « وحدت وجود » مىگويند معمولا مقصودشان از اين وحدت وجود نوعى وحدت موجودات است .
غالباً وحدت موجود را به نام وحدت وجود مىنامند . وحدت موجود يعنى اينكه اين موجوداتْ نوعى وحدت دارند ، كه اين « نوعى وحدت » با اصالت ماهيت هم سازگار است . حال اينكه اين « نوعى وحدت » را چگونه بيان مىكنند هر مكتبى به يك نحو بيان مىكند . مثلا مكتب مادى هم وقتى كه براى ماده تعريفى مىكند و ماده را يك حقيقت واحد مىداند و اختلافات نوعى را بسيار سطحى مىداند و مىگويد همهء انواع يكى است و يك حقيقت واحد است كه به صورت اين انواع مختلف درآمده است - و در واقع اختلافات نوعى در اصطلاح آنها نظير اختلافات فردى و شخصى مىشود در آنچه كه ما قائل هستيم - به نوعى وحدت قائل است كه مىگويد آنچه كه حقيقت است يك چيز