چگونه از همان ترتيب علّى و معلولى بايد باشد ؛ و نظام عينى تابع نظام علمى اوست .
بعد مىگويد : با اين بيان ، شما از مسألهء اراده غافل نشويد . وقتى ما فقط مسألهء علم را گفتيم ، يك وقت خيال نكنيد كه بنابراين ديگر مشيتى در كار نيست و همين قدر كه حق تعالى علم به ذاتش دارد ، ديگر خود به خود عالَم پيدا مىشود بدون اينكه مشيت و اراده معنى داشته باشد .
مىگويد : نه ، چنين خيال نكنيد كه تبعيت عالَم از حق تعالى مثل تبعيت نور خورشيد از خورشيد يا مثل گرما براى شئ گرم است ، بلكه او علم به كيفيت نظام خير دارد و هم علم به اين كه از عالميتِ خود اوست كه اين نظام پيدا مىشود ؛ يعنى علم به عليت خود دارد .
حق تعالى عاشق ذات خود و ماسوى است
و عاشق ذاته التى هى مبدأ كل نظام ، و خير من حيث هى كذلك ، فيصير نظام الخير معشوقاً له بالعرض ، لكنه لايتحرك إلى ذلك عن شوق فإنه لاينفعل منه ألبتة ، و لايشتاق شيئاً و لا يطلبه . فهذه إرادته الخالية عن نقص يجلبه شوق و انزعاج قصد إلى غرض .
يكى از مسائلى كه تصورش خيلى لطيف و دقيق است مسألهء نحوهء ارادهء واجبالوجود بر عالَم است ، كه اين را شيخ در يك ورق بعد بهتر بحث مىكند .
مىگويد اتَمّ موجودات و اكمل موجودات ذات حق است و وجود مساوى عشق است . ولى ميان شوق و عشق فرق مىگذارند . شوق يعنى شئ چيزى را كه ندارد دوست بدارد . اما عشق را اعم مىگيرند . گاهى ممكن است اختصاص داده شود به دوست داشتن آنچه كه انسان دارد ، [ و گاهى به دوست داشتن آنچه كه انسان ندارد . ]
مثلًا انسان خود را دوست دارد و عاشق خود است ، و فرض كنيد ماشينى را كه ندارد مشتاق آن است و مىخواهد آن را تهيه كند .
آيا لازمهء محبت چيزى ، نداشتن آن چيز است ؟ يا دو نوع محبت داريم : محبت چيزى كه نداريم و مشتاق و جستجوگر آن هستيم و آن را طلب مىكنيم و مىخواهيم از قوه به فعل برسيم ، و محبت آن چيزى كه داريم .