را دارد ولى به تبع آن علم حضورى ، و به قول حكما آنها را دارد ولى بالعرض نه بالذات .
سؤال : مىتوانيم بگوييم كه تجليگاه علم حضورى در انسان ، وقتى از مرحله كودكى تكامل مىيابد ، علم حصولى است ؟ استاد : نه ، ببينيد : يك مطلب اين است كه ما چگونه به خود علم حضورى پيدا مىكنيم ، و مطلب ديگر اين است كه چه موقع علم پيدا مىكنيم كه علم حضورى داريم ، كه اين يك علم ديگرى است ، خود اين يك حضور ديگر است . حيوان به خود علم حضورى دارد ، ولى شايد هيچ وقت علم پيدا نكند به اين كه به خود علم دارد ، تا چه رسد به اين كه باز علم پيدا كند كه به خود ، علم حضورى دارد نه علم حصولى . ولى انسان به خودش علم حضورى دارد ، بعدها هم خودش را موضوع مطالعه قرار مىدهد و بار ديگر علم پيدا مىكند كه به خود علم دارد ، علم پيدا مىكند كه به خود علم حضورى دارد نه علم حصولى ، و علم پيدا مىكند كه به اشياء علم حصولى دارد نه علم حضورى ، كه اينها يك مراحل ديگرى است .
چون واجبالوجود مجرد است عقل است
حالا كه ما در باب ماهيت علم و آگاهى به اينجا رسيديم كه حقيقت آگاهى عبارت است از حضور شئ براى خود ، و اين حضور شئ وقتى است كه وجود آن وجود جمعى باشد و وجودش در وجود مادى خلاصه نباشد ، ثابت مىشود كه ذات حق چون ماده و مادى نيست ، مساوى است با اين كه مستشعر به ذات خود است ، يعنى علم به ذات خود دارد . پس واجبالوجود عقلٌ محضٌ ، به چه دليل ؟ به دليل اينكه هوَ غير مادىّ ، هو ليس بمادة . همينقدر كه چيزى ماده و مادى نباشد به خود علم دارد . هر موجود مجرد از مادهاى عاقل است ، يعنى خودآگاه است ، و هر عاقلى و هر خودآگاهى مجرد است .
از طرف ديگر هر شئ معقول ، محال است كه معقول واقع شود مگر اينكه مجرد از ماده باشد . از آن جهت كه ماده است هرگز معقول نيست ، بلكه ماده بايد يك وجود عقلانى در يك ذهنى پيدا كند تا در آن ذهن معقول واقع شود ، ولى خودش براى