مىگويند انبياء و همهء كسانى كه راه انبياء را طى كنند ، يعنى عرفا و كسانى كه سير و سلوك معنوى مىكنند ، اينها مكتفى بذاته هستند ، يعنى از علل عَرْضى و علل خارج از وجود خود استفاده نمىكنند ، بلكه از علل درونى و از علل باطنى كسب فيض مىكنند . آنها علوم خودشان را « علم لدنّى » مىگويند . علم لدنّى هم به اين معناست .
قرآن هم مىفرمايد : « فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادنا اتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً » « 1 » اين را علم لدنّى براى انسان مىگويند . در تعبير ديگرى « علم افاضى » گفته مىشود ، و در تعبير ديگر « علم اشراقى » ناميده مىشود .
اين كه يك موجود از علل درون خودش كسب فيض كند ، منظور اين نيست كه خودش در درونش آنها را دارد . اگر بالفعل آنها را دارا بود كه احتياجى به جاى ديگر نداشت . معنايش اين است كه از علل درونى و از علل باطنى به نفس و قلب انسان افاضه مىشود .
پس نفس انسان موجودى است كه در عين استفاده از علل خارجى و از معلم بيرونى ، مىتواند مسيرى را طى كند كه در آن مسير از علل درونى خودش استفاده نمايد . به قول مولوى :
عاشقان را شد مدرس حسن دوستدفتر درس و سبقشان روى اوست خامشند و نعرهء تكرارشانمىرود تا عرش و تخت يارشان درسشان آشوب و چرخ و زلزلهنى زيادات است و باب و سلسله قبل از اين مىگويد :
آن طرف كه عشق مىافزود دردبوحنيفه و شافعى درسى نكرد « 2 » در اين زمينهها بسيار حرف زدهاند . غرض اين است كه موجود مكتفى بذاته يعنى موجود متناقص و فاقد كمال كه امكان وجدان آن كمال را دارد و چنين نيست كه حتماً از علل بيرونى بايد استفاده كند ، از درون خودش استفاده مىكند ؛ و اينها معتقدند كه پيامبران انسانهاى مكتفى بذاته هستند و معلم بيرونى ندارند .
هامش
( 1 ) . كهف / 65 .
( 2 ) . مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، چاپ كلاله خاور ، ص 198 .