دارد و ديگر نيازى به فصل نيست ؛ وقتى كه فصل نباشد جنس هم نيست . اگر بگوييد كه واجبالوجود در مرتبهء جنس واجبالوجود نيست ، مىگوييم در اين مرتبه ممتنعالوجود هم كه نمىتواند باشد ، پس ممكنالوجود است ، و در اين صورت به تبع فصل تحقق پيدا مىكند . پس آيا ممكنالوجود است و به تبع واجبالوجود محقق شده ؟ يا واجبالوجود است و به تبع يك واجبالوجود ديگر محقق شده ؟
هيچكدام . نمىشود كه يك جزء واجبالوجود ممكن باشد و جزء ديگر آن واجبالوجود ، كما اينكه نمىتواند هر دو جزء واجب باشد و يك جزء محقِّق و محصِّل جزء ديگر باشد . پس اين حرفها مربوط به ممكنات است . در واجبالوجود جنس و فصل و امثال آن اصلًا معنى ندارد .
واجبالوجود از مقولات خارج است
از اينجا شيخ وارد يك مطلب ديگرى مىشود و آن اين است كه وقتى ما گفتيم واجبالوجود نه جنس دارد و نه فصل ، معنايش اين است كه از مقولات خارج است ، زيرا مقولات تقسيمبندىهايى است كه از روى ماهيات شده است ، مقولهء جوهر و نُه مقولهء عرض . پس بايد بگوييم واجبالوجود از مقولات خارج است ، يعنى نه جوهر است و نه مقولات عرضى است ، زيرا اگر واجبالوجود جوهر باشد ، معنايش اين است كه جنسالاجناس او جوهر است . هر ماهيتى كه داخل در مقولهء جوهر باشد ، به اين معناست كه جنسالاجناس او جوهر است . وقتى كه ما در اينجا گفتيم كه واجبالوجود لاجنس له ، داخل در هيچ مقولهاى نيست ، يعنى هيچ مقولهاى جنس او نخواهد بود ، نه جوهر و نه هيچيك از اعراض .
طرح يك اشكال : حد جوهر بر واجب تعالى صدق مىكند
مستشكل مىآيد اشكال مىكند كه چگونه شما مىگوييد واجبالوجود جوهر نيست و حال آنكه حد « جوهر » بر او صدق مىكند . اين حد صدق مىكند ، حالا شما مىخواهيد اسم « جوهر » را بياوريد يا نياوريد . يك وقت هست كه شما مىخواهيد كلمهء « جوهر » و « لفظ « جوهر » را بر او اطلاق نكنيد ، كه اين يك امر قراردادى است ؛ مثل آنچه كه محدثين يا غير محدثين ما معتقدند كه اسماءاللَّه توقيفى است ؛ يعنى ما از اسماء الهى آن اسم را مىتوانيم بر خداوند اطلاق كنيم كه از شرع رسيده باشد يا