در عدد است مثل جزء براى عدد ، مانند وحدتى كه از آن اثنين درست مىشود . اين هم مبدأ عدد است و هم داخل و جزء عدد است . هر عددى مركّب از آحاد است و هر چه عدد بيشتر شود وحدت آن كمتر گردد . وحدت ديگر وحدتى است كه داخل در عدد است امّا نه جزء آن ، بلكه مثل لازم است براى آن . مثل وحدتى كه براى هر عددى است . مثلًا عدد 10 از يك طرف از ده تا واحد تشكيل شده ، خود « ده تا » يعنى مجموعى از وحدتها ؛ از طرف ديگر خود عدد 10 باز هم واحد است ، چون باز ما مىتوانيم بگوييم يك ده تا ، دو ده تا ، سه ده تا ؛ هم مىتوانيم بگوييم عشرة واحدة و هم بگوييم عشرات . اين وحدت از براى عشرة صفت واقع مىشود . اينجا وحدت لازمهء عدد است نه مقوّم آن .
همانطور كه هر عدد خودش وحدتى دارد ، مركّبات و بسائط و معدودات هم وحدتى دارند . وحدت اين معدودات يا در جنس است يا در نوع يا در شخص .
اينها همه اقسام وحدت مستفاد از غير است ، چون گفتيم وحدتى كه مستفاد از غير نيست فقط وحدت بارى تعالى است . بعد مىگويد : « انما شرف كل موجود . . . »
اين در واقع برمىگردد به اينكه وحدت به وجود برمىگردد و كثرت به عدم ؛ هر چه جنبهء وحدت در يك موجود بيشتر باشد او اشرف است و هر چه جنبهء كثرت در او بيشتر باشد عدم بيشتر در او راه يافته است .
تا اينجا مسائل مربوط به وحدت بود ؛ يعنى اين مسأله در واقع از مسائلى است كه در فلسفهء اولى در باب كثرت و وحدت بحث مىكنند .
عدد و معدود در فلسفهء فيثاغورس
ثم إنّ لفيثاغورس رأيا فى العدد و المعدود قد خالف فيه جميع الحكماء قبله ، و خالفه فيه من بعده ، و هو أنه جرّد العدد عن المعدود تجريد الصورة عن المادة و تصوره موجودا محققا .
اين رأيى است كه به « طبيعيات » مىخورد ؛ عدد را از معدود جدا كرده و براى خود عدد استقلال و اصالت قائل شده و بلكه مدعى است كه عدد است كه معدود را مىسازد نه معدود عدد را . او اصلًا براى خود عدد به صورت يك موجود مستقلى كه از