تضاد دارند . حال اگر كسى بگويد : « خير و شر چطور ؟ خير و شر دو جنس هستند زيرا انواعى از خيرات و انواعى از شرور داريم . خير و شر حسى داريم و خير و شر عقلى داريم . شر حيوانى داريم و شر غير حيوانى . خير و شر با آنكه جنساند براى انواع خيرات و شرور ، معذلك خود خير و شر از آن جهت كه خير و شر هستند با يكديگر تضاد دارند » .
جواب اين است كه خير و شر اساساً رابطهشان تضاد نيست ، عدم و ملكه است .
ضدين در موردى گفته مىشود كه « امرين وجوديّين » باشد و « بينهما غاية الخلاف » باشد . امّا در مورد خير و شر ، شر برمىگردد به امر عدمى . اينكه شيئى امكان داشتن يك وجود يا كمال يك وجود را داشته باشد و آن را نداشته باشد و يا اينكه داشته باشد و به علتى آن را فاقد بشود ، اين را « شر » مىگوييم ؛ و نيز يك امر وجودى كه منشأ شر در ديگرى بشود به او « شر » مىگوييم . مثلًا وقتى طوفان مىآيد منشأ قطع اشجار مىشود يعنى اين شر را در آنها ايجاد مىكند و موجب عدم مىشود . و با و طاعون را ما « شر » مىناميم به اعتبار اينكه منشأ فقدانات در اشياء ديگر مىگردند . ماهيت شر در آخر به امر عدمى برمىگردد . پس نسبت خير و شر نسبت عدم و ملكه است ، و سلب و ايجاب نيست ، چون هر عدمالخيرى را شر نمىگويند . مثلًا اين ديوار كه فاقد قوهء نطق است ، نداشتن نطق برايش شر نيست . شيئى كه ظرفيت وجوديش داشتن كمالى را اقتضا نمىكند ، نداشتن آن كمال را شر نمىگويند ؛ و لهذا موجودات دانى كه كمالات عالى را ندارند ، مثلًا طبيعت كمالات نفس را ندارند و نفس كمالات عقل را ندارد و عقل كمالات ذات بارى را ندارد ، به اينها شر گفته نمىشود . شر در جايى گفته مىشود كه شأنيّتى در كار باشد . در عرف و غير عرف هر دو چنين است .
لذت و الم
مسألهء راحت و الم ( به تعبير شيخ ) نيز چنين است . مقصود از « راحت » در اينجا لذت است ، نه راحت به معناى عدم الألم . البته لذت و الم با خير و شر اين تفاوت را دارند كه لذت و الم هر دو كيفيت نفسانى هستند . شيخ مىگويد ما لذت و الم را از آن جهت كه يك كيفيت خوشايند يا بدايند مىباشند ، لذت و الم نمىناميم ، يعنى صفت ذاتى لذت و الم خوشايندى و بدايندى نيست ، صفت ذاتيشان اين است كه داخل در