از پايههاى سخنش مسألهء حركت است . اين ، مطلب دقيق و مفيدى است كه آن را جز در اين جزوه « 1 » ذكر نكردهام و در اين جزوه هم به تفصيلى كه حالا مىگويم نيست . انشاء اللّه اگر شد مىخواهم دنبالهء همين مقاله را بنويسم . يكى از پايههاى فكرى كه منجر به اصالت وجود شد همين بود كه با اصالت ماهيت ، حركت قابل توجيه نبود . او براى اينكه حركت را توجيه كند چنين نتيجه نگرفت كه در حركت - كه شدن هست - وجود و عدم با همديگر جمع شدهاند ، كه خود اين فكر هگل و امثال او ريشهاش اصالت ماهيتى است ؛ برعكس ، گفت : اساساً اين ماهياتى كه ذهن ما مىسازد همه اعتبارى است و آنكه حقيقت دارد خود هستى است و هستى ماوراء ذهن بشر است و آنچه ذهن بشر از اشياء مىگيرد صورتها و ماهيات است ؛ يعنى حداكثر تعمق ذهن انسان ، اگر برسد ماهيات است - و الّا اغلب به عناوينى دست مىيابد و به ماهيت نمىرسد - و ماهيت هم اعتبارى است . آنچه حقيقت دارد چيزى است كه عينيت خارجى عين ذاتش است ، نه چيزى است و ماهيتى است كه عينيت خارجى پيدا كرده . آنچه وجود دارد چنين نيست كه چيزى است كه وجود دارد ، يعنى ذاتى باشد و عينيت ، اصلًا نفس عينيت است . آنچه در ذهن مىآيد و شما مىبينيد غير از عينيت است ؛ آن ، چيزى است كه عينيت را بايد به او بار كنيم ، آن ماهيت و اعتبار است . آن كه وجود دارد نفس عينيت خارجى است ، نفس وجود است .
ملاصدرا بعد به اينجا رسيد كه وجود تقسيماتى به خود مىگيرد : الوجود على قسمين : إمّا واجب او ممكن ، الوجود على قسمين : إمّا حادث او قديم ؛ إمّا بالقوه او بالفعل ، إمّا علة او معلول ، و از آن جمله : الوجود إمّا ثابت و إمّا سيّال ؛ وجود در ذات خودش و در حقيقت خودش يا ثابت است يا سيّال . وجود سيّال را گفت : هو عين السيلان ، نه ذات له السيلان ؛ يعنى حقيقت وجود سيّال چنين است كه حقيقته السيلان ، حقيقته الصيرورة . او با تعبير فارسى بيان نكرده كه بگويد حقيقتش شدن است ، و همهء سخنها همين را مىگويند كه حقيقت اين وجود شدن است . آنگاه در اين فلسفه ، شدن خود مرتبهاى از مراتب وجود است ، نه اينكه وجود و عدم در شدن تركيب شدهاند . بعد مىگويد به يك اعتبار وجود و عدم در شدن با يكديگر تركيب شدهاند ، امّا اين وجود و عدمى كه در شدن با همديگر تركيب شدهاند آن وجود و عدم ناسازگار
هامش
( 1 ) . اشاره به مقالهء « اصل تضاد در فلسفهء اسلامى » است .