است ، و با مدعاى خود شيخ هم چندان جور درنمىآيد « 1 » .
مواردى كه عرض كردم مربوط به مطالب شيخ در اينجا بود . آنچه كه لازم است در اينجا بگويم و با فلسفههاى امروز خيلى تماس دارد و مسألهء مهمى هم هست ، اين مسأله است : بناى كلام شيخ بر اين است كه هر چه حقيقتا وجود دارد حقيقتا وحدت دارد ، و هر چه حقيقتا وحدت دارد حقيقتا وجود دارد . پس اگر چيزى واقعا وحدت ندارد واقعا وجود ندارد يعنى وجودش امرى اعتبارى است . بنابراين بناى كلام شيخ و قدما بر اين مطلب است كه وجود و وحدت متساوق و همدوش يكديگرند يعنى مصداقا متساويند ، نه به اين معنى كه مفهوما مترادفند . فرق است ميان دو كلى متساوى كه مصداقا با هم متساويند - يعنى كل ما يصدق عليه هذا يصدق عليه ذاك و كل ما يصدق عليه ذاك يصدق عليه هذا - و بين دو كلى كه مفهوما مترادفند و اختلافشان فقط در لفظ است . شيخ در اينجا مىگويد : اشتباه نكنيد ، ما مىگوييم وجود وحدت متساوقند نه مترادف ؛ اينها مفهوما يكى نيستند ، مفهومشان دوتاست . ما از « وحدت » يك معنا مىفهميم و تصور مىكنيم و صورت ذهنى « وحدت » براى ما يك صورت ذهنى است و صورت ذهنى « وجود » براى ما صورت ذهنى ديگر ، و آنهايى كه خيال كردهاند يك مفهومند اشتباه كردهاند . همين جاست كه عرض كرديم شيخ جملهاى مىآورد كه قابل خدشه است . مدعا درست است امّا استدلالى كه در اين زمينه مىكند قابل خدشه است .
هوهويت و وحدت
مىگويند : هوهويت از لواحق وحدت است . هر جا كه وحدت هست هوهويت هم هست ، و هر جا كه وحدت نيست هوهويت هم نيست ؛ و اگر در جايى كثرت مطلق باشد قهراً هوهويت هم در آنجا نمىتواند وجود داشته باشد . پس با اين حساب ما نمىتوانيم اين چند چيز را از يكديگر جدا كنيم : وجود و وحدت را عملا نمىتوانيم
هامش
( 1 ) . - اگر افراد كثير حقيقى است ، كثير هم كه از واحدها به وجود آمده حقيقى است .
استاد : واحدها حقيقىاند ولى كثير حقيقى نيست و كثير بماهو كثير امرى اعتبارى است . كثرت اعتبارى است و وجود كثير بماهو كثير هم اعتبارى است والّا افرادش كه مسلّما حقيقى است .