هميشه متوجه اشياء خارجى است كه از اين توجه برايش لذت ايجاد مىشود ( مثل توجه به غذا ، زن و آواز و لذت بردن از آنها ) كه در همهء موارد ، لذت به منزلهء ضرورت است نه غايت .
پس خلاصهء نظر سوم اينكه : اگر مطلوبهاى انسان را منحصر در منافع او بدانيم مستلزم اين است كه افعالى چون ايثار را دروغ انگاريم و فاعل آنها را به دنبال منفعت خود بدانيم ( كه مىدانيم چنين نيست و در ايثار نفعى متصور نيست ) ، و نيز اگر بخواهيم بگوييم كه انسان بدون هيچ انگيزهاى بخواهد خيرى را به ديگران برساند اين هم دروغى بيش نيست ، ولى اگر گفتيم كه انگيزهء انسان همان خير رسانيدن به ديگران و دفع زيان از آنها باشد اين همان است كه مىگويند انسان صاحب درد و به اصطلاح « دردمند » شده ، و اين كمالى است در انسان كه از اينكه ديگران به كمال خود نرسند و يا مانعى در اين راه باشد رنج مىبرد و بالعكس . سخن شيخ هم كه مىگويد « انسان خواه ناخواه مستعيض است » اين عوضى كه مىگويد بايد روشن شود . اگر مقصود اين است كه انسان كارهايش حتماً بايد در ازاى عوضى - مادى يا معنوى فرقى نمىكند - باشد ، ما اين را قبول نداريم ؛ و اگر مقصود اين باشد كه حتى آنجا هم كه مطلوب انسان خير رسانيدن به ديگران است و غير از اين خير رسانيدن هيچ نفعى براى او نيست ، در عين حال خود همين براى انسان كمالى محسوب مىشود ولو اينكه انسان عمل خود را به قصد دستيابى به اين كمال انجام نمىدهد ، البته سخن درستى است . ( در ضمن بحث گذشته گاهگاه به اين نكته برخورديم كه انگيزهء انسان در بالاترين مرحلهء عمل اخلاقى فقط خير رسانيدن به ديگران و دفع شر از آنهاست ؛ آنچه كه اين انگيزه را در انسان ايجاد مىكند حالتهاى نفسانى او از قبيل شفقت ، مهربانى ، رحمت و دلسوزى است ) .
بحث مهمّ ديگرى كه در اينجا مطرح است و البته شيخ به اجمال و مرحوم آخوند مفصلتر ذكر كرده مسألهء شفقت و رحمت است ، بدين شكل كه آيا وجود اين حالات در آدمى نقصى به شمار مىرود يا يك نوع كمال محسوب مىشود ؟ در فلسفهء قديم نيز گاه اين سؤال پيش آمده و آنها در اين حد بسنده كردهاند كه شفقت فى نفسه از آن حيث كه شفقت - يعنى تأثّر و انفعال - است نقص مىباشد نه كمال . ولى در قرون معاصر كه بعضى اخلاقيون جديد پايههاى اخلاق كلاسيك را تغيير دادهاند ، مانند ماكياول و نيچه ، اين مسأله شكل ديگرى به خود گرفته است . اينان گفتهاند كه اصولًا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٨٠