صور ايجاد شوند . به اين معنى همهء اين افراد در عرض هم و با هم ، هدفند . هدف ، افاضهء وجود است به كلّ اين افراد . پس اينجا ديگر مسألهء غايتى پس از غايتى نيست ؛ هدف ، فرد نيست ؛ لا تناهى ، غايت است و ديگر لا تناهى بعد از لا تناهى نيست .
جواب سوم شيخ اين است كه دو چيز را در اينجا نبايد با يكديگر اشتباه كرد :
يك وقت بحث ما در غايت طبع الكلّ است و يك وقت بحث ما دربارهء طبيعت جزئى است كه ايندو در طول يكديگرند . طبع الكلّ ، مدبّر اين عالم و مفيض صورت است .
اين كه گفتيم هدف « لا تناهى افراد » است ، اين غايت طبع الكلّ است ؛ امّا يك فرد هم غايتى دارد كه غايت او بقاى خودش است . غايت طبيعت جزئى فقط خودش است .
5 . مسألهء حركت فلك : از ديگر اشكالاتى كه بر نظريهء غايت وارد كردهاند مسألهء حركت بىنهايت است كه مثلًا در مورد حركت فلك - بنا بر عقيدهء قدما - وجود دارد .
قدما يك حرفى داشتند كه حركت دورى نمىتواند مبدأش يك طبيعت بسيط غير شاعر باشد چه ، اين اقتضاى حركت مستقيم دارد . پس مبدأ حركت دورى يا يك شعور است و يا تركيب چند حركت و طبيعت . در باب فلك چون نمىتوانستند طبايع مختلف فرض كنند لذا قائل به مبدأ شعورى و ارادى در حركت فلك بودند . شيخ مىگويد : حركت فلك يك حركت واحد است و داراى غايت واحد . بعد سؤالى كه مطرح مىشود اين است كه غايت اين حركت چيست ؟ يكى از قوىترين اشكالات مخالفين نظريهء علّت غائى همين حركت فلك بوده است . گفتهاند جز تكرار مكرّرات چيزى نيست و در واقع هيچ غايتى وجود ندارد .
در باب افلاك ، فرضيّه اين بود كه افلاك داراى نفوسند و موجوداتى هستند شاعر و مدرك و از حركت خود غايتى در نظر دارند . در اينجا دو غايت را منظور مىكنند :
يكى غايات خود نفوس است . آيا اين نفوس از اين حركت به كمالى نائل مىشوند ؟ مىگويند حركت آنها يك نوع حركت عاشقانه است . اين حركات باعث تجديد كمالات و تجديد اشراقات از ناحيهء عقول است .
غايت ديگر ، انفتاح باب خيرات بر عالم كون و فساد از طريق همين حركت فلك است . اگر حركت نباشد ديگر در عالم هيچ تغييرى نخواهد بود ، بلكه يك ركود دائم حكمفرما خواهد بود ؛ نه بادى ؛ نه بارانى ، نه بهارى ، نه پاييزى ، . . . بلكه يك حالت يكنواخت خواهد بود . . . ، ريشهء حيات قطع مىشود . . . در صورتى كه به علّت حركت ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٦٦