گفتيم كه وجود ذهنى غايت ، انگيزه و محرّك فاعل مىشود كه اگر او نبود فاعل ، فاعل بالفعل نبود ، پس او مخرج فاعل است از قوّه به فعليّت و اوست كه فاعل را فاعل مىكند .
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه آيا غايت هميشه بايد معلول فعل باشد ؟ آيا اين امر ضرورى است و لازمهء علّت غائى است يا نه ، فقط در طبيعت و در عالم كون و فساد اينطور است ؟ جواب مىدهند كه لازمهء علّت غائى اين نيست ، فقط در عالم كون و فساد اينطور است ، در ماوراء طبيعت لازم نيست كه اينطور باشد . نحويّين در باب « مفعول له » مىگويند كه ما دو جور مفعول له داريم : مفعول له تحصيلى و مفعول له حصولى ؛ مثل ضربت زيدا للتّأديب و ضربت زيدا لفسقه . حال آيا در باب علّت غائى هم همين طور است كه گاهى غايت فعل تحصيلى است و گاهى حصولى ؟ يعنى آيا فاعل ، گاهى فعل را ايجاد مىكند براى تحصيل چيزى و گاهى فعل را ايجاد مىكند براى حصول و وجود چيزى ؟ پاسخ اين است كه بلى ، علّت غائى بر دو نوع است :
1 . نوع تحصيلى ، كه واضح است ، مانند تمام مثالهايى كه تا كنون ديدهايم .
2 . نوع حصولى ، كه در اينجا آنچه در فعل ، مطلوب بالذّات است امرى است كه الآن بالفعل موجود است . در عشقها و محبّتهاى عارفانه اينطور است . انسان در فعلهاى طبيعى خود كارى مىكند تا چيزهايى را كه ندارد تحصيل كند ، امّا عشق يعنى اينكه حقيقتى است كه الآن وجود دارد و چون او هست و به خاطر او چنين مىكنيم . در يك عشق خالص و حقيقى - نه عشقى كه در آن طمع باشد كه عاشق ، معشوق را وسيلهاى كرده باشد براى رسيدن به لذّتى - هر آنچه كه عاشق مىكند براى معشوق مىكند ؛ همان نفس وجود معشوق و زيبايى معشوق ، محرّك و مشوّق و انگيزه است براى كار كردن او . اينها كار فكرى نيست . هر جا كه پاى فكر در كار باشد همان مسألهء حصول و منظور كردن هدفى پيش مىآيد . اين البتّه مسألهء عرفانى دقيقى هم هست .
هر جا كه كار ، كار طبيعت است ، و حتّى طبيعت به معناى اعمّ كه كار فكر هم باشد ، در اين موارد هميشه غايت تحصيلى است . طبيعت سعى مىكند كه به آنچه ندارد برسد و فكر هم در اينجا وسيله براى طبيعت است . ولى يك وقت است كه نفس
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 368
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٦٨