فعل از فاعلش نوعى جدايى دارد ؛ يعنى آن اتّحادى كه بين قابل و مقبول هست در اينجا نيست . پس يك شئ نمىتواند هم قابل باشد هم فاعل ؛ زيرا لازم مىآيد كه يك چيز ، چيز ديگرى را هم داشته باشد و هم نداشته باشد ؛ بعلاوه لازم مىآيد كه با آن چيز هم مباين باشد و هم مقارن . لذا در اين فلسفه كه به نظريهء « چهار علّت » معتقد است نياز به ماوراء الطبيعه پيش مىآيد .
نقطهء مقابل نظريهء چهار علّت چند نظريّه است :
1 . يكى اينكه قائل به علت و معلول و نيز قائل به امر جديد مىشويم ولى علّت مادّى و علت فاعلى را يكى مىگيريم ؛ كه جوابش همان است كه در مورد فاعل و قابل و فرق آنها گفتيم .
2 . امّا ممكن است كسى بگويد كه در طبيعت اصلًا چيز جديد حاصل نمىشود .
نظريهء چهار علّت بر اين امر مبتنى است كه اوّل قبول كنيم كه يك امر جديدى پيدا مىشود ؛ مثلًا صورت جديدى براى مادّه پيدا مىشود . . . بعد در اين باره سخن بگوييم كه اين امر جديد چگونه حاصل مىشود و اين رابطهء علّيت به چه نحوى است و بر چند قسم است . امّا اگر بگوييم كه هيچ موجودى معدوم نمىشود و هيچ معدومى موجود نمىشود و هر چه هست همان است كه بوده است ، ديگر بحث « علل چهارگانه » مطرح نمىشود .
مثلًا هنگامى كه نطفه انسان مىشود مىگوييم كه در نطفه واقعا انسان وجود نداشت و بعد انسانيّت به عنوان يك واقعيّت و يك صورت جديد پيدا شد . آيا همان كه نطفه بود خودش ، خودش را انسان كرد ؟ آيا شونده همان كننده است ؟ آيا قابل همان فاعل است ؟ يا اينكه نه ، كننده غير از شونده است ؟ در اين صورت است كه بحث علل چهارگانه مطرح مىشود . امّا اگر كسى بگويد كه اينها اسم گذارى است ، اسمهاست كه فرق مىكند ، واقعيت يكى است ( مانند نظريهء بسيار قديمى ذيمقراطيس كه معتقد بود كه آنچه كه واقعيّت دارد همان ذرّات صغار است ، بقيّهء تحولات تحولات سطحى است مانند اينكه از يك عدّه دانههاى گندم يك خرمن درست كنيم ، آيا واقعاً چيز جديدى پيدا شده است ؟ نه ) در اين صورت اصلًا بحث علل چهارگانه مطرح نمىشود . همين فلسفه در قرون جديد هم به صورت جديدى درآمده است و حتّى دكارت نيز همين عقيده را داشت و فقط براى انسان قائل به روح شد ولى براى هيچ موجود ديگر - و حتى براى حيوانات - نفس قائل نيست . به نظر دكارت حيوان حتى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٢٦