4 . شرط چهارم : عروض اين معنا به خاطر يك امر اخصّ نباشد ، زيرا در آن صورت آن امر اخصّ اولى است به اينكه فصل باشد . مثلًا ناطقيّت عارض جسم مىشود نه لأنّه جسم بل لأنّه انسان .
5 . اكنون اگر عروض به خاطر امر مساوى باشد مسأله به چه صورت در مىآيد ؟
باز هم پاسخ منفى است ، زيرا اساساً فصل بايد عارض جنس باشد لأنّه جنس ؛ چون هيچ چيز از فصل به جنس و از جنس به فصل نزديكتر نيست و بين ايندو نمىتواند واسطهاى باشد . مثلًا مىبينيم كه جوهر تقسيم مىشود به متحيّز و غير متحيّز ، يا به قابل تحيّز و غير قابل تحيّز ؛ در اينجا مىبينيم كه اين « قابليّت تحيّز » مسبوق به صورت جسميّه است ؛ پس اين تقسيم ، تقسيم اوّلى نيست ؛ تقسيم اوّلى جوهر اين است كه تقسيم مىشود به ذى بعد و غير ذى بعد . . . و يا جسم نامى را تقسيم مىكنيم به قابل مشى و غير قابل مشى ؛ اين تقسيم هم اوّلى نيست ، بلكه تقسيم اوّلى اين است كه جسم نامى تقسيم مىشود به ذونفس حسّاس و غير ذونفس حسّاس و به خاطر نفس حساس ، قابل مشى است .
6 . اكنون سؤال ديگرى مطرح مىشود و آن اينكه عارض ذات - يعنى اگر عروض معناى لاحق به خاطر خود ذات باشد - چطور است ؟ مىگويند عارض ذات هم بر دو قسم است زيرا جوهر ، مركّب از مادّه و صورت است ؛ برخى از عوارض است كه منشأ آنها انفعالات مادّه است و برخى ديگر منشأشان فعليّت صورت است ، و لذا اتّصاف يك شئ به يك چيز ممكن است به جهت صورت آن باشد و يا به جهت مادّهء آن .
مثلًا منشأ انقسام حيوان به مذكّر و مؤنّث چيست ؟ مادّهء حيوان يا صورت حيوان ؟
آيا از جهت صورت ( نفس حسّاس ) است يا از جهت مادّه ( مزاج انسان ) ؟ پاسخ اين سؤال برمىگردد به طبيعيّات قديم . طبيعيّات قديم بر اساس چهار طبع بنا شده بود و معتقد بودند كه علّت طبيعى مذكّر يا مؤنّث شدن غلبهء حرارت يا برودت در نطفه است ؛ پس منشأ انقسام ، نفس حيوانى نيست ، بلكه مادّه و مزاج حيوان است . شيخ مىگويد : تقسيماتى كه منشأ آنها انفعالات مادّه است نمىتواند فصل باشد .
اين فلاسفه اصولًا معتقدند كه طبيعت يك سير اصلى به سوى كمال دارد و كمال طبيعت عبارت است از همان صورى كه طبيعت آنها را جستجو مىكند . غايت براى يك طبيعت جوهرى هميشه صورت است . مثلًا اگر مادهاى از صورت اوليه حركت كرده و به صورت انسان درآمده ، پس انسانيّت همان غايت طبيعت است ، همان
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩٦