متحرك است ، ساكن است ، درك كليات مىكند ، . . . همهء اين معانى بر حيوان كه جنس است عارض مىشود ؛ حال كداميك از اينهاست كه وقتى بر حيوان لاحق مىشود انسان را به وجود مىآورد ؟
آيا تشخيص فصول از غيرفصول براى بشر مقدور است ؟
آيا پيدا كردن حدّ تام براى بشر مقدور است يا نه ؟
اين بحث در فلسفهء قديم به كمال بوده ؛ شيخ و فارابى و ملّا صدرا هم بحث كردهاند . در فلسفههاى امروز هم خيلى بحث شده است ، كه امروزىها به كلّى گفتهاند كه چنين چيزى مقدور و ممكن نيست و ما فقط به چيزهايى اكتفا مىكنيم كه مميّز يك ماهيّت از ماهيّت ديگر است . شيخ هم معترف به عجز است امّا نه به طور كلّى ، و ( در شفا ) مىگويد ممكن است براى بعضى از ذوات بتوانيم حدّ تام را پيدا كنيم و در بسيارى از اشياء نتوانيم حدّ تام را پيدا كنيم . شيخ مىگويد ما مىتوانيم قوانينى كه فصل را از غير تشخيص مىدهد پيدا كنيم امّا پياده كردن اين قوانين در موارد و مصاديق يا تشخيص حصول اين ملاكها در يك مورد ، مشكل و احيانا غير مقدور است .
اكنون اين ملاكها چيست ؟ اين ملاكها عبارتند از :
1 . مقسّم باشد ؛ يعنى جنس ، حاصر آن معنا باشد .
2 . لازم باشد ؛ يعنى چيزى نباشد كه گاه در يك شىء باشد و گاه نباشد . فصل هيچگاه از جنس خود انفكاك ندارد چون جنس و فصل موجودند به وجود واحد . مثلًا اگر بگوييم جسم يا متحرك است يا غير متحرك ، اين معناى « تحرك » مستوعب است يعنى خارج از جسم نيست ( يعنى جسم حاصر آن است ) امّا لازم نيست يعنى ممكن است كه يك جسم گاهى متحرك باشد و گاهى ساكن ، پس حركت هيچگاه نمىتواند فصل جسم باشد .
3 . عروض اين مقسّم لازم ، به تبع امر ديگر نباشد .
مثال : در طبيعت يك جنس داريم به نام « الف » كه شئ « ج » مقسّم لازم الف است ( يعنى هر جا كه متّحد با الف است هيچگاه از آن جدا نمىشود ) امّا در عين حال عروض اين « ج » بر « الف » ، اوّلا و بالذّات نيست بلكه به واسطه و به تبع يك امر ديگر است . مثلًا اگر بگوييم جوهر يا قابل حركت است يا غير قابل حركت ، اين تقسيم درست است و لازم هم هست يعنى جوهرى كه قبول حركت مىكند هميشه قابل است و جوهرى كه قبول حركت نمىكند - مثل مجرّدات - هميشه همينطور است . امّا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 293
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩٣