( در برگيرنده و شامل ) باشد . مقصود از حصر اين است كه جنس ، حاصر و شامل آن معنى باشد .
مثلًا حيوان ، حاصر ابيض نيست ( زيرا ابيض ممكن است در غير حيوان باشد ) ؛ پس ابيض محصور در حيوان نيست و مقسّم آن نيست . پس ابيض نمىتواند فصل حيوان باشد .
2 . آن معنىاى كه وارد بر جنس مىشود بايد لازم باشد ، طورى باشد كه هيچوقت از جنس جدا نگردد . مثلًا جسم تقسيم مىشود به متحرّك و غير متحرّك ؛ امّا اين تحرّك لازم نيست ، زيرا ممكن است جسم گاهى متحرك باشد و گاهى غير متحرّك . اگر جنس خودش متحصّل بود يعنى مستقلًا بدون فصل وجود داشت آن وقت اشكالى نداشت كه فصلى بيايد و آنگاه برود و فصل ديگرى بجايش بيايد . پس فصل بايد لازم جنس باشد . جنس هم محال است كه از فصل جدا شود .
بحث در اين بود كه چه راهى براى شناختن فصول از غير فصول وجود دارد ؟ و نسبت فصل به جنس چگونه است ، نسبت منوّع است يا نسبت مقسّم ؟
گفتيم كه فصل طورى است كه هنگامى كه به جنس ضميمه باشد يك ذات و يك ماهيّت به وجود مىآيد ؛ و باز قبلًا گفتيم كه جنس و فصل كه دو جزء يك ماهيّتاند ، دو جزء در عرض يكديگر نيستند ، محال است كه دو ماهيّت در عرض هم داشته باشيم كه هر دو تحصّلشان نسبت به هم علىالسويه باشد و آن وقت اين دو ماهيّت ، ماهيّت سومى را تشكيل دهند . اگر دو ماهيّت جزء يك ذات باشند فقط به اين صورت ممكن است كه يكى از آن دو مبهم باشد به طورى كه آن « مبهم » در شكم آن « غير مبهم » وجود داشته باشد . جنس به خودى خود حقيقى نيست بلكه با فصل حقيقى مىشود و مجموع جنس و فصل حقيقت نوع را تشكيل مىدهد .
اكنون اگر جنس را به دست آورديم ( حالا كارى نداريم كه چگونه به دست آمده است ) معانىاى براى آن عارض مىشود كه همهء آن معانى نمىتواند فصل باشد ، چون يك ماهيّت فقط يك فصل دارد يا به عبارت ديگر فقط يك نوع و يك ذات است نه ذوات متعدّده ؛ حيوان است كه راه مىرود ، صدا مىكند ، مىخندد ، ابيض است ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 292
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩٢