اعراض قارّه بر غير قارّه تقدم دارند ؛ و باز عرض غير قارّى كه از يك قارّ به وجود آمده است ، تقدم دارد بر غير قارّى كه از يك غير قارّ به وجود آمده است . مثلًا فرض كنيد كسى بگويد زمان از حركت به وجود مىآيد ( كه عكس اين را هم ندرتا گفتهاند ، يعنى حركت از زمان به وجود مىآيد ) كه زمان و حركت هر دو غير قارّند . و « متى » هم به اعتبار زمان اينجور است ، چون متى يعنى زمانى بودن ؛ يعنى يك شىء در زمان باشد « 1 » .
فلذلك هو فى أقصى مراتب الوجود و أخس أنحائه .
از اينجا - اگر اين مقدمات را قبول كنيم كه واجب بر ممكن تقدم دارد و در ممكن ، جوهر بر عرض تقدم دارد ؛ جواهر هم مراتب دارند ؛ در اعراض هم مراتبى را ذكر كرديم و از جمله گفتيم كه قار بر غير قار تقدم دارد ، و غير قارى كه از قار به وجود آمده است بر غير قارى كه از غير قار به وجود آمده است تقدّم دارد - نتيجه مىگيريم كه أخسّ مراتب وجود ، زمان است ؛ يعنى ديگر از زمان ضعيف الوجودتر نداريم . البته حالا اين را قبول ندارند .
و ليس هو سببا لشىء البتة .
يعنى زمان از آن جهت كه مقدار حركت است علت چيزى نيست .
و لا شك أن الاضافات و الاوضاع و الفعل و الانفعال و الجدة و النسبة الى الزمان و الكون فى المكان هى أعراض ، اذ من شأنها أن تكون فى موضوع .
حال بحث مىكند كه آيا اين اضافات و وضع و فعل و انفعال و . . . عرض هستند يا
هامش
( 1 ) . سؤال : اينكه قار ، صفت يك عرض باشد به چه معناست ؟ عرض كه نمىتواند متصف به قار يا غير قار باشد ، چون اين صفت قار و غير قار مربوط به جسم ( يعنى محل عرض ) است .
استاد : نه ، اين صفت مربوط به خود عرض است . مثلًا شما مىگوييد سفيدى يك عرض قار است براى اين شىء .
سؤال : قار بودن مربوط به جوهر است ؟
استاد : بله ، جوهرش قار است ، ولى اين جوهر قار دو جور صفت مىتواند داشته باشد : مىتواند عرض قار يعنى ثابت داشته باشد ، و مىتواند عرض غير قار الذات يعنى عرض متغير داشته باشد . اگر جسمى حركت مىكند در مكان ، خود جسم در ذاتش كه تغييرى نيست و ثابت است ، ولى اينكه « در مكان حركت مىكند » يعنى « أين » آن تغيير مىكند . يا جسم كه حركت وضعى مىكند ، يعنى وضعش تغيير مىكند ، و اساساً حرف قدما بر همين پايه بود كه مىگفتند حركت در جوهر نيست ، يعنى جوهر قارالذات است ، ولى اعراض بر دو قسمند : قاره و غير قاره .