ما پذيرائى گرمى كرد . خستگىها و محروميتهائى را كه متحمل شده بودم و تبى را كه چندين بار به من تاخته بود تقريبا مرا به حالى انداخته بود كه كسى نمىتوانست مرا بشناسد . يك خوراك سالمتر ، آسايش و توجهاتى كه دنونسانزو « 1 » پزشك يكم خليفهء عثمانى از من كرد ، شادى آنكه خود را از كردها و طوفانها در امان مىبينم ، لذت شنيدن زبان فرانسه و اينكه دوباره چهرههاى باز و خندان را مىبينم سلامتى را به من باز گردانيدند ؛ پس از اينكه چند روزى خواه در تراپيا خواه در قسطنطنيه گذراندم من از كسانى كه نسبت به من در اين پايتخت علاقمندى از خود بروز داده بودند اجازهء مرخصى گرفتم و از راه دانوب ، آلمان و لهستان به سوى قرارگاه كل آرتش راندم و ويدين « 2 » ، وين ، ورشو ، فينكنشتاين « 3 » و دانزيك را ديدار كردم و بيست و يكم ژوئن از دانزيك براى بازگشت به فرانسه عزيمت نمودم .
پايان
هامش
( 1 ) -don Vincenzo( 2 ) -Widdin( 3 ) -Finkenstein