فصل پانزدهم رسيدن به وان - ملاقات فيض الله پاشا - توطئهاى كه برضد او چيده شد -
بازداشت و كشتن او - شرح وان - عزيمت از آن شهر .
يوسف پاشا هنگام خداحافظى من در اردوگاه اندرس دو نامه يكى به زبان تركى و ديگرى به فارسى به من سپرد . در آن نامهها قويا توصيه شده بود كه دربارهء من خيلى خوشرفتارى بشود . نخستين نامهها به عنوان فيض اللّه ، پاشاى وان و دومى به عنوان حسين ، خان خوى بود . بعلاوه بيگلربيگى بتوسط صراف ارمنى كه همهجا همراهش است اعتبار نامههاى بانكى چه به نشانى بازرگانان تبريز و قزوين و چه به نام استفانوقاراپط ، صراف فيض اللّه به من داده بود . چون به وان رسيديم من در باغهاى اين صراف جاى گرفتم يا بهتر بگويم چادر زدم و به سبب خطرهاى سختى كه هم خودش و هم پاشاى اربابش را تهديد مىكرد سخت پريشانش ديدم .
با اينهمه مرا بيگانهاى ديد كه از طرف بيگلربيگى توصيه شدهام و چون دلش مىخواست كه در ايران يك پناهگاه مساعدى براى خود تهيه كند و از آنچه كه بر مىآمد وضعش چنان بود كه چارهاى جز پناهندگى نداشت از توجه به من افراط كرد و من در نزد او از آرامش كامل برخوردار بودم .
هنوز پايم به زمين نرسيده بود كه نامهء يوسف پاشا را به فيض اللّه عرضه داشتم .
او مردى بود در حدود پنجاه سال قدش متوسط ، رنگ پريده ، لاغر و با مزاجى ضعيف ؛ نگرانى و ترس از رخسارش هويدا بود . او مرا با احترام بسيارى كه خيلى كم پيش