تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
روشن است كه اين سخنان دو قضيه است نه يكى ، زيرا گفتار نخستين ( جزئى از ماده پروتون است و به گرد خود مىچرخد ) به برهان طبيعى و تجربهء علمى متكى است و گفتار دومى ( حركت دورى وضعى در خارج داريم ) به گفتار نخستين مستند است نه به برهان و تجربه مستقيماً . و از همين جا روشن مىشود كه چنان كه همهء علوم در استوارى كاوشهاى خود متوقف و نيازمند به فلسفه مىباشند ، فلسفه نيز در پاره‌اى از مسائل متوقف به برخى از مسائل علوم مىباشد كه از نتايج آنها استفاده كرده و مسأله انتزاع نمايد 1 .
شرح
( 1 ) . تا اينجا فرق فلسفه و علم معلوم شد و نيازمندى علوم به فلسفه از راه اثبات وجود موضوعاتشان نيز روشن شد . در اينجا مقصود بيان استفاده‌اى است كه فلسفه گاهى از مسائل علوم مىنمايد و اين استفاده البته به اين نحو نيست كه پاره‌اى از مسائل علوم در صف مسائل فلسفى قرار بگيرد و يا آنكه مسألهء فلسفى از مسألهء علمى استنتاج شود ، بلكه به اين نحو است كه فلسفه از مسائل علوم مسألهء ديگرى كه جنبهء فلسفى دارد انتزاع مىكند . در اينجا لازم است معناى « انتزاع » و فرق آن با « استنتاج » بيان شود تا معلوم گردد كه مسألهء فلسفى نه عين مسألهء علمى است و نه مستنتج از آن ، بلكه منتزع از آن است . استنتاج : استنتاج در جايى گفته مىشود كه ذهن از يك حكم كلى يك حكم جزئى نتيجه بگيرد و به اصطلاح از كلى به جزئى پى ببرد ؛ مثلًا پس از آنكه بر ما ثابت شد هر موجود طبيعى فناپذير است ، نتيجه مىگيريم پس درخت هم كه موجود طبيعى است فناپذير است ، و اگر بخواهيم ترتيب منطقى بدهيم اين طور مىگوييم : « درخت موجودى است طبيعى و هر موجود طبيعى فناپذير است ، پس درخت فناپذير است » و اگر درست دقت شود معلوم مىشود كه علم به جزئى از علم به كلى زاييده شده است و مولود و نتيجهء آن به شمار مىرود . و البته هيچگاه ممكن نيست مسائل فلسفه از مسائل علوم استنتاج شود ، زيرا نتيجه دهنده از نتيجه داده شده بايد كلىتر باشد و حال آنكه مسائل فلسفى خود كلىترين مسائل است ، زيرا موضوع آنها وجود مطلق است و « وجود » كلىترين موضوعات است .