بزرگ و كوچكى را كه حس مىكند به سوى آن منعطف شده از علتش جويا مىشود و اگر در مورد حادثهاى نتواند علت حادثه را دستگير نمايد علتى مجهول براى آن معتقد مىشود .
شرح
ديگر را انتظار مىكشد . قدر متيقّن اين است كه كودك و حيوان قانون عليت و معلوليت را به صورت يك قانون كلى و قطعى كه در بالا اشاره شد ادراك نمىكند و اين طرز ادراك مخصوص به انسان است و اين طرز ادراك است كه عامل افتادن انسان در مجراى تفكر منطقى مىباشد و اگر فرضا بعضى از حيوانات عالى همين طرز ادراك را از عليت و معلوليت داشته باشند ناچار داراى قدرت تفكر منطقى خواهند بود .
افتادن انسان به مجراى تفكر يك عامل ديگر نيز دارد و آن قدرت انعطاف ذهن است به عالم درون و ضمير . روى اين خاصيت ، انسان مىتواند علم به علم يا علم به جهل خود پيدا كند . حكما مدعى هستند كه يك امتياز انسان از حيوان به اين است كه انسان مىتواند از علم خود و از جهل خود آگاه شود و توجه پيدا كند كه فلان چيز را مىداند و فلان چيز را نمىداند و حيوان اين توانايى را ندارد ، و به عبارت ديگر حيوان همواره يا در « جهل مركّب » است و يا در « علم بسيط » ولى انسان مىتواند داراى « جهل بسيط » و « علم مركّب » بشود .
انسان به حوادثى برمىخورد كه علت آنها را نمىداند و روى خاصيت انعطاف ، اين نادانى را در خود احساس مىكند و از طرف ديگر طبق ادراك كلى كه از عليت و معلوليت دارد مىداند كه اين حادثه در واقع علتى دارد ، آنگاه به سائق حقيقتجويى يا به سائق احتياجات زندگى به جستجوى علل حوادث مىپردازد . در اين جستجو اگر علت واقعى و حقيقى را پيدا كرد كه به مقصد خود رسيده است و اگر پيدا نكرد علتى مجهول براى او معتقد مىشود و بسا مىشود كه براى ارضاى حس كاوش خود علتى موهوم براى حادثهء مورد نظر خود فرض مىكند . مىگويند بشر اوليه كه اطلاعاتش براى توجيه حوادث طبيعت كافى نبود با ارباب انواع و ارواح خبيثه و طيّبه حوادث جهان را توجيه مىكرد . البته خود اين مطلب گواه بر اين است كه ادراك كلى قانون عليت در ذهن بشر بوده و نمىتوانسته است حوادث را بلا سبب فرض كند و با صدفه و اتفاق توجيه كند ، منتهاى امر چون حقيقت را نمىديده و نمىيافته ره افسانه مىزده است .