گذشت روشن مىباشد . ما آنجا به ثبوت رسانيديم كه نژاد « مفهوم » از مقررات و احكام ماده كنار است و صورت علمى از سنخ جهان حركت نمىباشد و قانون تحول و تكامل تدريجى عمومى شامل حال وى نيست .
توضيح اينكه : با بيانات گذشته به اثبات رسانيديم كه ما موجوداتى خارج از ذهن و مستقل از فكر داريم كه مهيات منشأ آثار مىباشد .
شرح
حال باقى نمىمانند و هيچ ماهيت و ذاتى در دو لحظه يكسان نيست نه در خارج و نه در ذهن ، پس اتكاء علمى به ماهيات بيهوده و بىثمر بوده و مانند اين است كه انسان به يك نقطه از درياى پهناور با چين موج نشانى بگذارد » .
بخش اول اشكال متوجه اين جهت بود كه اشياء و اجزاء طبيعت داراى ذوات و ماهيتهاى مختلف نيستند پس نبايست براى هر دسته از موجودات يك ماهيتى جدا از ماهيت دستههاى ديگر فرض نمود و اساساً همهء موجودات طبيعت مظاهر مختلف يك ماهيت واقعى واحدند كه در لباسهاى مختلف ظاهر مىشود . و اما اين بخش از اشكال اين جهت را بيان مىكند كه فرضاً اشياء داراى ماهيتهاى جدا از يكديگر بوده باشند آن ماهيات ثابت و يكنواخت نيستند زيرا تغييرات طبيعت ، سطحى و ظاهرى نيست ؛ در طبيعت آنچه هست در تغيير است ، ظواهر و آنچه در زير پردهء ظواهر است و حتى تصوراتى كه ما در مغز خود از اشياء خارجى داريم هر لحظه دستخوش تحولات هستند . اين بخش متوجه آن مطلب بود كه در بالا ادعا مىشد ذهن قدرت دارد از راه حواس و يا از راه شهود نفسانى با كمك نيروى تحليلى عقلى به ماهيت پديدهاى و يا لااقل به ماهيت نزديكترين خواص آن پديده نائل شود و « چيستى » آن پديده را به دست آورد ؛ و چنان كه مىدانيم مبحث معروف « معرّف » در منطق براى راهنمايى كيفيت به دست آوردن ماهيت حقيقى شئ يا لااقل نزديكترين خواصش كه ما بهالامتياز وى از ساير اشياء است مىباشد .
و همواره علماى جميع فنون و علوم در فن خود سعى كرده و مىكنند كه براى موضوعات مسائل فن ، به اصطلاح « تعريف جامع و مانع » ذكر كنند و به اين وسيله حدود آن موضوعات را مشخص سازند ولى روى اشكال فوق كه اشياء نه در ذهن و نه در خارج داراى وضع مشخص و ممتاز نيستند قهراً بحث معرّف در منطق بيهوده ، بلكه اساساً تعريف كردن در جميع علوم لغو و بىثمر است .