موضوعى به جستجو بپردازد در حالى كه از حقيقت موضوع خبر ندارد و حتى موضوع را از غير موضوع تميز نمىدهد و به گفتهء مستشكل نام موضوع را كه مىشنود نمىگويد مهيتش چيست بلكه مىپرسد خواصش كدام است ؟ ( در حالى كه اين پرسش عيناً معرف خواستن است ) .
شرح
مناسبت همان موضوع خاصى كه جستجوى در حالات و چگونگيهاى او را هدف فعاليت خود قرار داده به سؤالات مربوط به آن موضوع پاسخ مىدهد .
د . سؤال از « چرايى » و از علت وجود آن شئ يا از علت چگونگى آن شئ . پاسخ اين سؤال را گاهى فلسفه و گاهى علوم مىدهند .
اين سؤالات كه براى ذهن انسان دست مىدهد يك دفعه نيست بلكه به ترتيب است . انسان اولين بار كه ذهنش به چيزى توجه كرد مىخواهد اجمالًا بفهمد كه آن چيست ؟ و پس از اينكه اجمالًا به « چيستى » آن چيز آشنا شد و در فكر خود آن چيز را با ساير اشياء فرق گذاشت به طورى كه در ذهن از ابهام و اختلاط بيرون آمد مىخواهد بفهمد آيا چنين چيزى وجود دارد يا نه ؟ و اگر برايش معلوم شد كه موجود است ( يا به واسطهء وضوح و يا به واسطهء برهان فلسفى ) در صدد كشف حالات و عوارض وى بر مىآيد و در همين مرحله است كه نوبت سؤال از علت وجود وى نيز مىرسد ، سپس در مقام به دست آوردن علت چگونگيها بر مىآيد .
از آنچه تا كنون گفته شد معلوم شد كه تا چيزى را اجمالًا نشناسيم به طورى كه بتوانيم بين آن چيز و ساير چيزها فرق بگذاريم و لااقل از راه نزديكترين و ظاهرترين خواصش او را تميز دهيم نمىتوانيم در صدد تحقيق اصل وجود يا چگونگيها و عوارض وجود وى ( اگر بر ما مجهول باشد ) بر آييم و از همين جهت است كه شما مىبينيد همواره بناى دانشمندان در جميع علوم بر اين بوده و هست كه در اول هر فصلى ابتدا به تعريف موضوع آن فصل مىپردازند سپس وارد اصل مطلب مىشوند زيرا همان طورى كه در متن اشاره شده « چگونه ممكن است كه يك متفكر كنجكاو ، در احكام موضوعى به جستجو بپردازد در حالى كه از حقيقت موضوع خبر ندارد و حتى نام موضوع را كه مىشنود نمىگويد ماهيتش چيست بلكه مىپرسد خواصش كدام است ؟ در حالى كه خود اين پرسش ( اگر از خواص ظاهر و بارزه شئ باشد نه از خواصى كه احتياج به نظر و تحقيق علمى دارد ) عيناً معرف خواستن است » .