و نيز به ثبوت رسانيديم كه ما برخى از آنها را با واقعيت خودشان ( با حذف و اسقاط منشئيّت آثار ) بى واسطه و برخى ديگر را به واسطه آنها ادراك مىنماييم .
و نيز مىدانيم كه بخش نخستين با مشتركات و مختصات به ما معلوم مىباشد به طورى كه مىتوانيم ميان مشتركات و مختصات آنها با دليل تميز بدهيم و سپس تأليف كرده و خود مركّب را به دست آوريم و همچنين مىتوانيم آنها را به وسيلهء خواص نزديكشان بشناسيم .
و نيز مىدانيم تا به موضوع يقين پيدا نكرده و مجهول بماند نمىتوان حكمى براى وى تشخيص داد .
از اين مقدمات چهار گانه نتيجه گرفته مىشود كه تنها راه براى روشن شدن معلومات فكرى اين است كه براى موضوع قضيه ، مهيت حقيقى به دست آيد و اگر نتوانستيم يا نخواستيم ( حداقل ) معرّفى كه مشتمل نزديكترين خواص وى بوده باشد اخذ شود 1 ؛ و چگونه وجدان فطرى يك متفكر كنجكاو مىپذيرد كه در احكام
شرح
( 1 ) . منطقيين مىگويند مجموع آن چيزهايى كه انسان دربارهء اشياء مىخواهد بفهمد و از خود مىپرسد و پاسخ آن را مىجويد در چند قسمت كلى خلاصه مىشود و تمام مسائل علمى و فلسفى پاسخهايى است كه به اين چند قسمت كلى و به اصطلاح به اين چند پرسش فكرى داده مىشود و آنها از اين قرارند :
الف . سؤال از « چيستى » يا از ماهيت شئ ؛ يعنى هر چيزى كه نظر انسان را جلب كند و مورد توجه قرار گيرد انسان مىخواهد آن را بشناسد و بداند كه آن چيست و داراى چه مشخصاتى است و امتياز آن چيز از ساير اشياء چيست . در مقام پاسخ به اين سؤال است كه در مقام تعريف اشياء بر مىآيند و كوشش مىكنند براى هر چيزى تعريف كامل ( جامع و مانع ) ذكر كنند و چنان كه مىدانيم مبحث « معرّف » در منطق راهنماى همين جهت است .
ب . سؤال از « هستى » يا از وجود شئ ؛ يعنى سؤال از اينكه آيا اين چيزى كه من دربارهء آن فكر مىكنم واقعاً وجود دارد يا امرى موهوم است ؟ و همچنانكه در مقاله 1 گفته شد پاسخ اين سؤال را فقط فلسفه مىتواند عهدهدار شود .
ج . سؤال از « چگونگى » و احوال و خصوصيات شئ ؛ يعنى سؤال از اينكه آن شئ كه من دربارهء آن فكر مىكنم داراى چه احوال و عوارض و خصوصياتى است ؟ و همچنانكه در مقالهء 1 گفته شد متكفل بيان اين جهت « علوم » است و هر علمى به